۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه


 


درخت خسته پا شد
برگ زرد روی

باد آمد
برگ افتاد


درخت ایستاده بود
برگ با باد رفت

درخت سبک شده بود
برگ ساده فریاد می زد
هیجان زندگی را دوست می دارم

درخت هنوز ایستاده بود
صدای رگبرگ ها در کوچه می پیچید
بسان استخوان های زنی زیر چرخ دنده های زندگی

مردی چتر در دست
از هوای پاییزی می گفت
بر برگ ها قدم می زد
تا بهار

درخت برقرار بود
برگ ....
برگ........
برگ...........
دیگر برگی نبود
مرگی نبود
نم نم باران بود
بر چهره ی زنی که باد او را با خود برده بود