۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

@


 


کار کمی نبود
آباد کردن زنی شکسته با دست های خسته
به شکوفه نشاندن لبخندش که از ریشه به خشکی اشک نشسته

زنی که فراموش کرده بود
نیمکت ها تنها برای خستگی نیستند
هوای بارانی ترس ندارد
و انزوا هرگز دلنشین نیست

این که امروز از تنهایی فردا گریزانم

رویایی بود که از خواب هایم بیرون نمی رفت
تعبیرش کار تو بود

کار کمی نبود