۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

@


 


ترسی ناگهان در تمام تنم می پیچد
گیج بر جایم می نشینم
با دلم حرف می زنم
آرامش می کنم که دیوانه! خبری نیست
نگاه کن خورشید آمده ! مثل هر روز
غریبه نیست .... نور آورده .... زور نه
آبی به صورتم می زنم
لبخندی به آینه ی ساده ام می بخشم
یعنی که : روز به خیر نازنین


صدایی شبیه سوت قطار
مرا می برد به فنجانی نیمه پر از قهوه
تازگیها چای هایم تازه دم نیستند
طعم نگاه دخترکی را می دهند که
که با سُنَت می جنگید
به خواستگارهایش آب پرتقال ترش تعارف می کرد
تا بدانند ترشیدگی همیشه طعم بدی ندارد

می جنگیدم
دختریکه نترشید
زنی که نپوسید
مثل دیروز

دختر ریز نقشی که همیشه کوله پشتی عروسکش برای پناهگاه آماده بود
و صدای آژیر سفید دل انگیز ترین نوای زندگی اش بود
از جنگ نمی ترسد
از فریاد و حمله ی بیگانگان به حریمش نمی لرزد

می جنگم
مثل حالا
در اندام نازک یک مادر !

قهوام را می نوشم
چند خط می نویسم
یعنی که

سلام
روز به خیر
حال من هنوز زنده است

و روز من با چند قطره اشک زنانه آغاز می شود ......