من را کنج قبرستانِ زندگانِ زمین گم کردی
چون جنینی ناخواسته در سبدی از آرزوهای واهی ات
بر سر کویی که نه راه داشت و نه بیراه
بی دست خطی و نشانی
که از کجا آمده است ؟
شب ها چطور می خوابد ؟
روزها اصلا بیدار می شود ؟
نمی دانستی سالهاست که نمی دانی
نه من را نه نوشتن را
حالا روى ديوارهاى هفتاد و هفت شهر هم كه تصوير من را نصب كنى
مژدگانى فردايت در حسرت ديروز آب مى شود!
جوينده اى كه خود دستانش را گم كرده است هرگز يابنده نيست
باید انگشت بزنی زیر امضاهامان
زحمتش با تو
بی حساب و کتاب
نه چشمِ تری
نه انگشتری
من در این قبرستان متولد شدم
زیر صفر
ناب و بکــــــر
