خورشید غروب می کند
هر ساعت در میان سینه های زنی شرقی
که سایه بان مدارایش سوز آفتاب را رگ به رگ می دوشد
ندوشد هم ورم می کند این همه بغض
... غم باد می شود
می زند شاهرگش را می برد
خونریزی می کند عادت ثانیه هایش را
و درد می کشد این پریود منگ
که چون عقربی چنگ انداخته به حفره ای که او را حرمت بود
تا پاره کند تمام بکارت فردا را
شرحه شرحه شد
زن شد
امروز از جنون لب می گیرد
و جان به لب می کند
تمام من را
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر