زمان را به رخ من نکش
که ماه رخ لحظه های تاریک و بی زمانی تو
دل بی زبانی بود
که امروز لحظه به لحظه
مرور می کند روزهای رفته را
... و انگار نامرئی شده پشت تعارف واژه ها
خودش را هی به رخ ماه می کشد
که کور سوی بودنش
دل یک ستاره از آسمانت را آب کند
شاید
حس غریبی است دوست داشته شدن
از آنهمه فاصله ی نادیده شدن
آسمانت ستاره باران یار
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر