۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

...319...

انگشتان زنان شهربیشتراز ده تانیست
من اماتاصد شمردمت و صد بارمُردم

از صد به صفر
صفرتا صد
... روی کاشی های حیاط خلوت دلم
نامت رانوشتم

کاشی ها راشمردم
تو ازصد بیشتر شدی
و من تمام بی نهایت تو راشماره کردم

آنهامی دانند جمع دل تو باروح شب
چند برابرحادثه ای است که درقلب زمان رخ داد؟

شمردن نبض زمین و زمانت رامی دانند؟

حواس دلم راپراندی مرد
حالا باید بازدوره ات کنم

مبادا ازصد کمترشود
نامت برکاشی کاری
حیاط خلوت 
دلم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر