انگشتان زنان شهربیشتراز ده تانیست
من اماتاصد شمردمت و صد بارمُردم
از صد به صفر
صفرتا صد
... روی کاشی های حیاط خلوت دلم
نامت رانوشتم
کاشی ها راشمردم
تو ازصد بیشتر شدی
و من تمام بی نهایت تو راشماره کردم
آنهامی دانند جمع دل تو باروح شب
چند برابرحادثه ای است که درقلب زمان رخ داد؟
شمردن نبض زمین و زمانت رامی دانند؟
حواس دلم راپراندی مرد
حالا باید بازدوره ات کنم
مبادا ازصد کمترشود
نامت برکاشی کاری
حیاط خلوت
دلم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر