۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

...321...





روزگاری بود که حوصله ای سوار بر امواج متلاطم زندگی
با چشمان خیس
لبخند به لبانم می نشاند 
که گویی بازیچه ای هستم درگیر لذت بازی و سرزندگی

... تمام حواسم به سمت فردا بود 
که آفتاب خواهد تابید
که روزگار خواهد خندید

بی خبر از بغضی که هرگز سبک نمی شد
و مدام در کوچه پس کوچه های زایش خاطره
از آغوشی به آغوشی
از نگاهی به نگاهی
گره کورتری می شد به چشمان کم سوی رویایی
که داشت پیر می شد

که داشت پیر می شد و هرگز باور نکرد 
زندگی همان موج متلاطمی است 
که سالها به خیالش بر شانه اش بود
و به دریا طعنه می زد 
که یارت مرا ربود

آبی دریا آرامش پس از بغض من نبود
سایه ی سنگین آسمان بود بر زمینی که دیگر زِمن هم نبود
و من در میان تمام این نبودن ها و نیست شدن ها
هنوز به دنبال لبخندی بودم که به فردا خواهم زد

راست می گفتم
من درست حدس زده بودم

مردگان همه بر صورت لبخند دارند
و نوزادان هنوز گریه می کنند
که زندگان دل به لبخند مرگ بسته اند

ما همه اعدامی نفس هامان هستیم
نیازی به دست ها نیست
نگاه کنید 
نفس نفس اعدام می شویم در ملا عام
با تشویق حاضرانی که هیچ گاه حاضر نبودند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر