جانی اینجا به لب است
اما
لبی بر لبی نیست
هوایی نیست
نفسی نیست
تنی که می پیچد اما
ماری است بر تنه ی درختی خسته که خشکیده نیست
رودی نیست
آبی نیست
شادابی نیست
رطوبتی است که می ماسد
بر رسوب رگ های زندگی
که می گذرد اما
جاری نیست
رازی نیست
نیازی نیست
فشردگی دستی است
که تسکین هیچ یاری نیست
افسانه نیست
رویا نیست
آرزو حتی نیست
زندگی زنی است
که جز بغض تنهایی و غربتش
دستی بر شانه اش نیست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر