هزارگره ازتار موی روزگارباز کردم
و هزارهزار گره راندیده گرفتم
صدهارنگ به هزاران هزار گیسوی رویایم زدم
تا امروز روبانی برسرم هست زیبا
که چشم دیدنش تو را کوراست
من اما چشمانم رامی کشم
مژگانم راتاب می دهم
تا نگاه که می کنی بمانی در خماری نگاهم
و سگ دو بزند چشمانت درآنچه ساخته ام
سیاهی تو جلوه ی نگین چشمانم رادو چندان کرد
و لبخندم راچنان به یاقوت گونه ام آشنا
که دست بندتو مچ احساسم راگرفت
من نازنین شدم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر