رفته است برای باران
چشمان خشک ابر را تعبیر کند
تا دیگر گلایه نکند رود از گرمای خورشید
رفته است به باران بگوید
ابر دخترکی بیش نبود
که دامنش به شاخه ی خشکیدهای نه چندان بلند
... گرفتار شد
باکرگی اش رفت
و چشم دوخت به رحمت آسمان تا بپوشاند عریانی اندامش را
حکم کرده بودند ببارد
به رسم توبه تا به تازیانه ی باد از حد نگذرد
دامن آلوده اش در هوا
بغض ابر اما تنها بود در یخبندان آسمان
تا روزی مثل همین چند روز پیش از زایش جوانه ی نارس
خشک شد و گوشه ی آسمان نقش سایه گرفت
حالا رود گلایه به خورشید بسته
بیچاره خورشید
لب فرو بسته
مبادا امید گلایه هم از رود بگذرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر