۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

...440...



سال به سال گشت و من همچنان زمستانم
بهار هم که می شود گه گاه دلم
گل یخ شکوفه می کند کنج لب هایم
گناه از تو نیست خورشیدم
سایه اعجاز کرده روی اندامم
... ماه و خورشید من یکی شده دیگر
بس که مرغ شب ناله زد به رگ هایم
با من از شور تا دلی رنجور
یادگار مانده غربت نفس هایم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر