۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

...445...



اندازه ی یک عمر راه نرفته از پای افتاده ام
به قدر روزگاری نفس راحت نفس بریده ام
به شکوفه شکوفه های بهار پژمرده ام
به حجم برگ های پاییز ریخته ام
تلخ تلخ به زمین و زمان آویخته ام
نپرسید کجا، چرا چطور؟
به اوج تمام خودم از خود گسیخته ام

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر