خسته بود.... خیلی خسته .
از آسانسور خالی که آینه داره همیشه خوشش می اومد ... بالا رفتن خودش رو می دید و حتی سقوطش رو... داشت بالا می رفت ... دستی زیر چشماش کشید و خط ها رو با سرانگشت فشار داد که یعنی زیبا بمونه... به گوشه ی چشم خودش نگاه کرد و پرسید: تا کی؟ با کی؟ ____ آرام به خودش جواب داد ... احمق ! مگه فرقی هم داره؟ و در به روش باز شد.... از این خلوت هم باید می رفت... با لبخند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر