زندگی یادش داده بود که وقتی شانه ای برای تکیه نیست
بنشیند
یک زانویش را بیاورد بالا
کمرش را قوس دهد روی تن زانو ی خودش
سرش را با هر نازی که به طبعش بود تکیه دهد باز به زانوی خودش
و خودش زانوی خودش را سفت در بازوانش بگیرد
موسیقی گوش کند یا حتی گریه...........
یاد گرفت تکیه گاه درست کردن به همین سادگی است
بی نیاز به تو....
او.....
تان....
شان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر