چشم خسته بسته می شود
نفس خسته بند می آید
قلب خسته می ایستد
روح خسته اما خاموش می شود
باور کن مهربان!
دیر زمانی است روح من خاموش شده
پس گلایه نکن اگر گاه مرا زره پوش و کلاه خود به سر می بینی...
زندگی یادم داد بجنگم
تا مبادا نفس بریده ام بند آیدو قلب خسته ام بایستد
چشمانم را به سختی باز می کنم
چه کنم که هنوز دو دنیا کار مانده بر روی زمین
و من چون گردن آویز بر سینه ی روزگار می غلطم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر