۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

مهم تنها این است که دیگر هیچ چیز مهم نیست

...155...





استخاره کردم

آیه خوب آمد
 پس تو دروغ نبودی

 

اما تو نیامدی
 
پس آیه دروغ بود؟

...154...





بس است

... بیش از این نمک به زخمم نپاش

 این همه دلشوره تاب از واژه برده
 
از کدام شور سخن بگویم 

که اشک چشمم جای انگشتان زندگی بر صورتم را می سوزاند
 
عاشقی رسم باور است
 
نه رسم من 

که نمک گیر نامردمان این روزگارم

...153...





هیچ از خودت پرسیدی

این همه ستاره چرا به شب های
من سرک می کشند؟

تو انکار کن

من اما خوب می دانم کدام ستاره
...
ذره ای دلت را لرزاند

یادت نیست؟

همان که نورش شب هایم را روشن می کرد

درست زمانی که ماه من

پشت ابرهای زیر سرش

رویای نمی دانم کدام وسوسه را زل می زد

...152...





من که کاری نکردم....

گفتید صبوری کن
 زمان حل می کند 
و من آنقدر صبر کردم
 که در زمان حل شدم
در شما حل شدم.....

تقصیر از من نیست
 اگر شما از خودتان بیزارید

حالا اگر ممکن است 

پایتان را از گلویم بردارید

غریبه نیستم

این همان من ه حل شده در شماست

...151...






مادرم می گفت:

پیشانی نوشت آدم ها را هیچ کس نمی داند

پیشانی نوشت تو اما زیباست مثل چشمانت

دل من خوش می شد ونمی دانست

معجون دست ساز عجوزه زمان 

خطوط محو پیشانی ام را آشکار خواهد کرد

و من روزی نه چندان دور سرنوشتم را خوانا و خوش خط خواهم خواند

حالا مادرم  برای تغییرش نماز می خواند

او نمی داند سجاده من روی کاغذم همیشه پهن است

حتی در مترو و یا کنار اجاق

سجاده ام سوغات نوجوانی است 

روزی که دل به زیارت نخستین دروغ رفت




_________

خدایا به زندگی بگو صبر کند.... اینطور که می دود من هرگز به او نخواهم رسید 

...150...







سرمای آخرین آغوشت
مهربان تر از هوس غریبه ای بود
که ترساند مرا از چشمان دیر آشنایت.

... میان بازوان تو

چشمانم را بستم

 تا نبینم این همه تاریکی را


 باید با تمام روسپیان قدیمی شهر آشنا شوم

که من سالها

زیر سایه ات روسپی بودم

و کسی نشناخت مرا

...149...







زحمتی نداشتم

گوش نوازمی نواختین،
ایستادم تا گوش کنم.

دیدم شانه هاتان تکیه گاه است
برای اندک استراحتی و دلگرمی، 
سرم راتکیه دادم بی صدا.

سازتان که آرام می شدخودم می رفتم.

نیازی نبودشانه به شانه شوید.

شاید گردو خاک بردلم نشسته باشد اما

خاکی برسرم نیست هنوز.

پس بیجهت شانه هایتان را نتکانید.

من مثل مه هرروز صبح آسمان اینجا

آرام می نشینم و بیصدا محو می شوم.

بی آنکه آرامش خورشید رابرهم بزنم.

سازتان زیبا بود.

دلم خوش رقصید.

سپاس مرد

...148...



 اصلا گیرم که آمدی...

من اگر پرسیدم

کجا رفتی؟
چرا رفتی؟
این دل به چه جرمی شکست؟؟؟

جوابی داری؟

...147...





حرف های بر دل مانده ام 
جرم خشک و سنگینی شده است بر لب هایم.

........ نکند دلیل نفس تنگی سیگارم همین باشد؟
 
خوب نفس نمی کشد این روزها

..... یار باوفای تنهایی های من

...146...









 




خدایا ...
خدا با توام
نگاه کن

من هنوز می توانم بخندم
هنوز اشک هایم جاری می شود
نگران من نباش

هنوز نشانه های حیات در من زنده اند
نفس هایی را که بخشیدی ام به ابرها رساندم همین امروز


بیا فردا برویم ساحل
آفتاب بگیریم
گپ بزنیم
سوخاری بخریم

هوایت عوض می شودباور کن
آوردمت اینجا که زندگی کنی
خسته ام کردی بس که ماتم زندگی من را گرفتی

زمین و زمان کم بود تو راهم من آرام کنم؟
به خودت قسم خوبم

بیا و بغضت را رها کن
به قول مادر نازک تر از گلم
گریه بد نیست ... زهر دل را می گیرد
پس گریه کن
تو زلال می شوی
من زیر باران می روم

...اصلا سرت را بگذار روی زانوی خودم
آرام بگیر
حالا گیریم فاصله ی دو سجده ام زیاد شود
خیالی نیست
من ذکر می گویم
تو بغض می شوی
من نوازش می کنم
تو باران می شوی

راستی دلگیر نشو
سجاده ی من سمت هیچ خانه ای نیست
من روی دفترم نماز می خوانم
پیشانی به واژه می زنم
زانو به زانوی نور
با تو دوستم
از اینجا تا نهایت دوووور

اشک بریز
من کنار توام
دوستت دارم
تو "خـــدا"ی خوب منی

...145...





میان همهمه ی دنیا
و در این برهوت غریب ایمان
صدایی با من از عشق گفت
صدایی که طعم بوسه می داد
و عطرش یاداور شانه های باور بود
درست مثل شانه های پدر

صدایی که پریشانم کرد
پریشانش کردم

کوچک بودم که بزرگ شدم ناگهان
که بزرگ شد دنیایی کوچک در من

کوچک بودم که زن شدم

و در این روزگار آشوب و همهمه
من کوچک مدام با دروغی بزرگ آرام می شدم

حالا صدایی است که با من
از راستی می گوید
که بازوی باور رادور افکارم می پیچد
افکارم نفس نمی کشند
بازو اما امن است

آرام من به هم می خورد
اما زیباست

کوچک بودم که یاد گرفتم
دل خوش کنم به رویاهای دروغین
و مردمانی سخت دروغین
و سایه هایی که به دروغ بر سرم نه
دور سرم
آنقدر می چرخیدند که هوش از من می رفت
و گمان می کردم خوابیده ام
و بیداری ام همان خورشید دروغینی بود
که آنقدر دور می درخشیدکه هیچگاه چشمانم را نزد

حالاصدا نور است
صدا بوسه است
صدا شانه است
صدا باور است

من به این همه بی عادتم
این همه صدای خوب
آرام متلاطم من را بر هم می زند

تو می دانی آرامش پر درد یعنی چه؟
آرام متلاطم چه کسی است؟

من درد آرامم
یا آرامش بعد از درد

چه فرق می کند به حال کبوترانی که
مدت هاست از انگشتان من دانه نبرده اند
و یا کودکان قهرمان و دودی که
ماه هاست با من بستنی لیس نزده اند

من درد آرامم
یا آرامش بعد از درد

چه فرق می کند به حال بغض تو
کمر درد مادر دلتنگم
یا موهای سفید پدر چشم انتظارم
که او هم مثل تمام
عاشقان و دلباختگان امروزی
این روزها پشت همین پنجره می نشیند
و برایم شعر می نویسد

گفته بودم چو بیایی
چو بیایی

آهای مردان دور
مردان نزدیک
کجا بیایم؟
اصلا شما بگویید
نامردم اگر نیایم

من درد آرام باشم
یا آرامش بعد از درد

دوا نمی کند درد تنهایی ام را
دوا نمی کند جای سیلی روی صورتم را
دوا نمی کند درد این دل را
که پاره تنش هم این روزها شکایت دارد از نبودنش

گوش من پر است
گوش من کر است
سرم گیج می رود
یک شانه
فقط یک شانه امن
اما حقیقی
این روزها دوای یک عمر من است

وقتی که نیست
چه فرق می کند

من درد آرام باشم
یا آرامش بعد از درد؟

و صدایی که خوب است

...144...



دل اگر دل باشد 
گلوی خشکیده را درک می کند

و با لبخند به خاطره ی سیاهش یاد می دهد
که چطور آفتاب را از پشت ابرها ترسیم کند....

دل اگر دل باشد
چشمها را می توان بست..

.دل اگر دل باشد
 قلم به دست می گیرد
و در سکوت محض
بی هیچ نگاهی و کلامی

می نویسد.......


دوستت دارم

...143...






با او بگویید

روزی که می رود 
یادگارهایش را با خود ببرد

من خودش را به یاد خواهم سپرد.

انگشتانش را از میان موهایم بردارد 
که کوتاهشان خواهم کرد بعد او،
مبادا انگشتانش آسیب ببینند.

پایش را از زندگی ام بیرون بکشد
که بی او زندگی سخت خواهد شد
مبادا پایش خسته شود

اصلا بگویید وقت رفتن 
همه چیز رابا خود ببرد 
اما صدایش را نه.

که آوای مردانه اش 

قصه گوی هزار و یک شب بی خوابی من خواهد بود وقتی نیست

از او بخواهید

صدایش را از گوشم نبرد

...142...




و من زنانی را می بینم 
که هنوز دگمه ی پیراهن مردی را می کنند 
تا به اندازه ی دوباره دوختنش
شاید مرد عاشقش باشد


و از زن می رنجم 

و از زن می گریم

...141...






ن من که با کسی کاری نداشتم
قلب یخ زده ام در مشتم می زدو
واژه های ماسیده ام از لبان خشکیده ام سقط می شدند

ما که با کسی کاری نداشتیم

تنها وسوسه ای بودتا شاید
دوباره این تکه یخ سرگردان
به آغوش داغی برگردد و جاری شود از میان نفس های پر شیب عشق

دستم می لرزید اما پایم نمی لغزید
پر می کشید دلم برای فردا
اما به امروز خود بند بودم
چه شد که گمان کردید می توان مرا شکست

کدام بارقه چشمتان را زد
که کورکورانه خلوت من و دل را ورق زدید

ما که با کسی کاری نداشتیم
لاک تنهایی ما کوچک است
نازک است
بدون واژه های من چون پری به نسیمی سرگردان می شود

برویدمی خواهم به لاک تنهایی ام برگردم

این تنها خانه را از من نگیرید

...140...






کار خوبی می کنی نمی مانی
این شهر درست شبیه من است

پر از جاذبه
جان می دهد برای سفر
اندکی استراحت و آرامش

هوایت که عوض شد وقت رفتن است

این شهر درست شبیه من است





 ________

امشب هم مثل تمام شبهایی که نمی دانم بودی یا نبودی

با بود و نبودت سر می کنم

...139...




حالا که می روی
در را پشت سرت ببند...


محکم ببند
لای در را باز نگذارسوز می آید
من سردم است

دیگر چه فرق می کند که سوز ، سوز زمستان است یا سوز نگاهی سرد
من سردم است
و هر روز اینجا سردتر می شود

سرک نکش
صدای جیر جیر در دیوانه ام می کند

یک بار محکم بکوب و برو


من سرم درد می کند





 _________

 نمی دونم من سرم درد می کنه یا درد منو سر می کنه. هرچی که هست منم و دردسر یا منم و سردرد.... نمی دونم 

...138...





یکی بود یکی نبود
غیر از خدا و غزلک
یه کتاب شعر و غزل بود
که کسی به هیچ دلی نگفته بود

غزلک مست می شد با واژه ها
دلش دیگه نرم می شد با گریه ها
غزلک تنها نبود... غزل رو داشت
رو لباش لبخند بی مثل رو داشت

تو یک ظهر قشنگ پاییزی
غزلک چشمش به اون پنجره بود
تا که بیادش با یه دنیا غزل تازه و نرم
اما به جای کلمه
سایه ی سیاه طوفان و گناه
یهو افتاد رو دلش سنگینی کرد

غزلک گناه نبود
سنگ نبود
غزلک مست نبود
منگ نبود
می شنید اونچه نباید می شنید

غزل زندگی انگار رنگ و روش پریده بود
انگاری یه جورایی دست و دلش از فرداها لرزیده بود

غزلک دلش شکست
اما دیگه غصه نخورد

غزلک بغضش گرفت
اما دیگه گریه نکرد

آخه دیگه غزلک بزرگ شده با انتظار
اون باید تنها ی تنها بشینه
غزل بگه واسه خودش 

تا سر بیادش روزگار

...137...


 

رفتن همیشه شکل رفتن نیست
گاه در اوج بودن رفته ای
و به گمانت پرندگان عشق برایت
نغمه ی سوزناک عاشقانه سر داده اند

و تو نمی دانی
این صدا ، آوای پر ی کوچک غمگینی است
که دیگر نه می میرد و نه زنده می شود
از بس در گودال کوچک خود
مبهوت ،رفت و شد رهگذران عاشق را به تماشا نشسته بود

گوش کن.... می شنوی؟
مرثیه ی تنهایی سر داده

کفش هایت را آرام بردار
من این نوا را می شناسم
پری کوچک باز غربت باورهایش را زمزمه می کند

همان پری کوچک غمگینی
که هنوزعشق را نبوسیده سنگسار تهمت فردا شد
و کسی نمی دانست سالها پیش
به جرم عشقی پاک
و به نام نامیه پیوند دهنده ی قلب ها
سنگ نخست را بر سرش کوبیده بودند

حکم به کدام قانون خدا دادید
که چنین باورش را در هاون واژگانتان کوبیدید؟
باور کنید مرا
دست هاتان را در جیب بگذارید
و سوت زنان از کنارش بگذرید

که این سر اگر شکستنی بود
به سنگ حسادت ستاره به مهتاب می شکست

این دل اگر شکستنی بود
زیر فشار رقابت دیروز و فردا ترک برنمی داشت
سخت می شکست

آری... آری ... آری

من همان پری کوچک غمگینی هستم
که از رسوب روزگار
در گودال حقیری که زندگی به او بخشیده
تندیسی شده است از واژگان تنهایی

چنان خوش تراش رسوب کرده زندگی
بر دل و روحم
که لبخندی زیبا و سخت مانده بر لب هایم
اما دیگر نه می بوسم و نه بوسیده خواهم شد

سنگ هاتان را زمین بگذارید
دست هاتان را در جیب
و چنان با لبخند رضایت از کنارش رد شوید
که گویی این پری دست آموز تک تک شماست

پری کوچک غمگینی
که نه می میرد و نه زنده می شود
نه می بوسد و نه بوسیده می شود
اما سال هاست لبخند می زند
و سلام می کند


سلام آقا

سلام خانوم

امروز حالتان چطور است؟

...136...

خیالت راحت...
زندگی یادم داد از رفتن ها دلگیر نباشم
تا نفس فردایم را یاری کند.

حالا بیا دستم را بگیر...

غزل آخر را برایم بگو ...

من اما تا خود خدا 

دل تنهایم را به نام خوش "غزلک"صدا خواهم کرد