زحمتی نداشتم
گوش نوازمی نواختین،
ایستادم تا گوش کنم.
دیدم شانه هاتان تکیه گاه است
برای اندک استراحتی و دلگرمی،
سرم راتکیه دادم بی صدا.
سازتان که آرام می شدخودم می رفتم.
نیازی نبودشانه به شانه شوید.
شاید گردو خاک بردلم نشسته باشد اما
خاکی برسرم نیست هنوز.
پس بیجهت شانه هایتان را نتکانید.
من مثل مه هرروز صبح آسمان اینجا
آرام می نشینم و بیصدا محو می شوم.
بی آنکه آرامش خورشید رابرهم بزنم.
سازتان زیبا بود.
دلم خوش رقصید.
سپاس مرد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر