رفتن همیشه شکل رفتن نیست
گاه در اوج بودن رفته ای
و به گمانت پرندگان عشق برایت
نغمه ی سوزناک عاشقانه سر داده اند
و تو نمی دانی
این صدا ، آوای پر ی کوچک غمگینی است
که دیگر نه می میرد و نه زنده می شود
از بس در گودال کوچک خود
مبهوت ،رفت و شد رهگذران عاشق را به تماشا نشسته بود
گوش کن.... می شنوی؟
مرثیه ی تنهایی سر داده
کفش هایت را آرام بردار
من این نوا را می شناسم
پری کوچک باز غربت باورهایش را زمزمه می کند
همان پری کوچک غمگینی
که هنوزعشق را نبوسیده سنگسار تهمت فردا شد
و کسی نمی دانست سالها پیش
به جرم عشقی پاک
و به نام نامیه پیوند دهنده ی قلب ها
سنگ نخست را بر سرش کوبیده بودند
حکم به کدام قانون خدا دادید
که چنین باورش را در هاون واژگانتان کوبیدید؟
باور کنید مرا
دست هاتان را در جیب بگذارید
و سوت زنان از کنارش بگذرید
که این سر اگر شکستنی بود
به سنگ حسادت ستاره به مهتاب می شکست
این دل اگر شکستنی بود
زیر فشار رقابت دیروز و فردا ترک برنمی داشت
سخت می شکست
آری... آری ... آری
من همان پری کوچک غمگینی هستم
که از رسوب روزگار
در گودال حقیری که زندگی به او بخشیده
تندیسی شده است از واژگان تنهایی
چنان خوش تراش رسوب کرده زندگی
بر دل و روحم
که لبخندی زیبا و سخت مانده بر لب هایم
اما دیگر نه می بوسم و نه بوسیده خواهم شد
سنگ هاتان را زمین بگذارید
دست هاتان را در جیب
و چنان با لبخند رضایت از کنارش رد شوید
که گویی این پری دست آموز تک تک شماست
پری کوچک غمگینی
که نه می میرد و نه زنده می شود
نه می بوسد و نه بوسیده می شود
اما سال هاست لبخند می زند
و سلام می کند
سلام آقا
سلام خانوم
امروز حالتان چطور است؟
گاه در اوج بودن رفته ای
و به گمانت پرندگان عشق برایت
نغمه ی سوزناک عاشقانه سر داده اند
و تو نمی دانی
این صدا ، آوای پر ی کوچک غمگینی است
که دیگر نه می میرد و نه زنده می شود
از بس در گودال کوچک خود
مبهوت ،رفت و شد رهگذران عاشق را به تماشا نشسته بود
گوش کن.... می شنوی؟
مرثیه ی تنهایی سر داده
کفش هایت را آرام بردار
من این نوا را می شناسم
پری کوچک باز غربت باورهایش را زمزمه می کند
همان پری کوچک غمگینی
که هنوزعشق را نبوسیده سنگسار تهمت فردا شد
و کسی نمی دانست سالها پیش
به جرم عشقی پاک
و به نام نامیه پیوند دهنده ی قلب ها
سنگ نخست را بر سرش کوبیده بودند
حکم به کدام قانون خدا دادید
که چنین باورش را در هاون واژگانتان کوبیدید؟
باور کنید مرا
دست هاتان را در جیب بگذارید
و سوت زنان از کنارش بگذرید
که این سر اگر شکستنی بود
به سنگ حسادت ستاره به مهتاب می شکست
این دل اگر شکستنی بود
زیر فشار رقابت دیروز و فردا ترک برنمی داشت
سخت می شکست
آری... آری ... آری
من همان پری کوچک غمگینی هستم
که از رسوب روزگار
در گودال حقیری که زندگی به او بخشیده
تندیسی شده است از واژگان تنهایی
چنان خوش تراش رسوب کرده زندگی
بر دل و روحم
که لبخندی زیبا و سخت مانده بر لب هایم
اما دیگر نه می بوسم و نه بوسیده خواهم شد
سنگ هاتان را زمین بگذارید
دست هاتان را در جیب
و چنان با لبخند رضایت از کنارش رد شوید
که گویی این پری دست آموز تک تک شماست
پری کوچک غمگینی
که نه می میرد و نه زنده می شود
نه می بوسد و نه بوسیده می شود
اما سال هاست لبخند می زند
و سلام می کند
سلام آقا
سلام خانوم
امروز حالتان چطور است؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر