۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

...151...






مادرم می گفت:

پیشانی نوشت آدم ها را هیچ کس نمی داند

پیشانی نوشت تو اما زیباست مثل چشمانت

دل من خوش می شد ونمی دانست

معجون دست ساز عجوزه زمان 

خطوط محو پیشانی ام را آشکار خواهد کرد

و من روزی نه چندان دور سرنوشتم را خوانا و خوش خط خواهم خواند

حالا مادرم  برای تغییرش نماز می خواند

او نمی داند سجاده من روی کاغذم همیشه پهن است

حتی در مترو و یا کنار اجاق

سجاده ام سوغات نوجوانی است 

روزی که دل به زیارت نخستین دروغ رفت




_________

خدایا به زندگی بگو صبر کند.... اینطور که می دود من هرگز به او نخواهم رسید 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر