۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

...150...







سرمای آخرین آغوشت
مهربان تر از هوس غریبه ای بود
که ترساند مرا از چشمان دیر آشنایت.

... میان بازوان تو

چشمانم را بستم

 تا نبینم این همه تاریکی را


 باید با تمام روسپیان قدیمی شهر آشنا شوم

که من سالها

زیر سایه ات روسپی بودم

و کسی نشناخت مرا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر