۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

...146...









 




خدایا ...
خدا با توام
نگاه کن

من هنوز می توانم بخندم
هنوز اشک هایم جاری می شود
نگران من نباش

هنوز نشانه های حیات در من زنده اند
نفس هایی را که بخشیدی ام به ابرها رساندم همین امروز


بیا فردا برویم ساحل
آفتاب بگیریم
گپ بزنیم
سوخاری بخریم

هوایت عوض می شودباور کن
آوردمت اینجا که زندگی کنی
خسته ام کردی بس که ماتم زندگی من را گرفتی

زمین و زمان کم بود تو راهم من آرام کنم؟
به خودت قسم خوبم

بیا و بغضت را رها کن
به قول مادر نازک تر از گلم
گریه بد نیست ... زهر دل را می گیرد
پس گریه کن
تو زلال می شوی
من زیر باران می روم

...اصلا سرت را بگذار روی زانوی خودم
آرام بگیر
حالا گیریم فاصله ی دو سجده ام زیاد شود
خیالی نیست
من ذکر می گویم
تو بغض می شوی
من نوازش می کنم
تو باران می شوی

راستی دلگیر نشو
سجاده ی من سمت هیچ خانه ای نیست
من روی دفترم نماز می خوانم
پیشانی به واژه می زنم
زانو به زانوی نور
با تو دوستم
از اینجا تا نهایت دوووور

اشک بریز
من کنار توام
دوستت دارم
تو "خـــدا"ی خوب منی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر