۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

...143...






با او بگویید

روزی که می رود 
یادگارهایش را با خود ببرد

من خودش را به یاد خواهم سپرد.

انگشتانش را از میان موهایم بردارد 
که کوتاهشان خواهم کرد بعد او،
مبادا انگشتانش آسیب ببینند.

پایش را از زندگی ام بیرون بکشد
که بی او زندگی سخت خواهد شد
مبادا پایش خسته شود

اصلا بگویید وقت رفتن 
همه چیز رابا خود ببرد 
اما صدایش را نه.

که آوای مردانه اش 

قصه گوی هزار و یک شب بی خوابی من خواهد بود وقتی نیست

از او بخواهید

صدایش را از گوشم نبرد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر