۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

...145...





میان همهمه ی دنیا
و در این برهوت غریب ایمان
صدایی با من از عشق گفت
صدایی که طعم بوسه می داد
و عطرش یاداور شانه های باور بود
درست مثل شانه های پدر

صدایی که پریشانم کرد
پریشانش کردم

کوچک بودم که بزرگ شدم ناگهان
که بزرگ شد دنیایی کوچک در من

کوچک بودم که زن شدم

و در این روزگار آشوب و همهمه
من کوچک مدام با دروغی بزرگ آرام می شدم

حالا صدایی است که با من
از راستی می گوید
که بازوی باور رادور افکارم می پیچد
افکارم نفس نمی کشند
بازو اما امن است

آرام من به هم می خورد
اما زیباست

کوچک بودم که یاد گرفتم
دل خوش کنم به رویاهای دروغین
و مردمانی سخت دروغین
و سایه هایی که به دروغ بر سرم نه
دور سرم
آنقدر می چرخیدند که هوش از من می رفت
و گمان می کردم خوابیده ام
و بیداری ام همان خورشید دروغینی بود
که آنقدر دور می درخشیدکه هیچگاه چشمانم را نزد

حالاصدا نور است
صدا بوسه است
صدا شانه است
صدا باور است

من به این همه بی عادتم
این همه صدای خوب
آرام متلاطم من را بر هم می زند

تو می دانی آرامش پر درد یعنی چه؟
آرام متلاطم چه کسی است؟

من درد آرامم
یا آرامش بعد از درد

چه فرق می کند به حال کبوترانی که
مدت هاست از انگشتان من دانه نبرده اند
و یا کودکان قهرمان و دودی که
ماه هاست با من بستنی لیس نزده اند

من درد آرامم
یا آرامش بعد از درد

چه فرق می کند به حال بغض تو
کمر درد مادر دلتنگم
یا موهای سفید پدر چشم انتظارم
که او هم مثل تمام
عاشقان و دلباختگان امروزی
این روزها پشت همین پنجره می نشیند
و برایم شعر می نویسد

گفته بودم چو بیایی
چو بیایی

آهای مردان دور
مردان نزدیک
کجا بیایم؟
اصلا شما بگویید
نامردم اگر نیایم

من درد آرام باشم
یا آرامش بعد از درد

دوا نمی کند درد تنهایی ام را
دوا نمی کند جای سیلی روی صورتم را
دوا نمی کند درد این دل را
که پاره تنش هم این روزها شکایت دارد از نبودنش

گوش من پر است
گوش من کر است
سرم گیج می رود
یک شانه
فقط یک شانه امن
اما حقیقی
این روزها دوای یک عمر من است

وقتی که نیست
چه فرق می کند

من درد آرام باشم
یا آرامش بعد از درد؟

و صدایی که خوب است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر