ن من که با کسی کاری نداشتم
قلب یخ زده ام در مشتم می زدو
واژه های ماسیده ام از لبان خشکیده ام سقط می شدند
ما که با کسی کاری نداشتیم
تنها وسوسه ای بودتا شاید
دوباره این تکه یخ سرگردان
به آغوش داغی برگردد و جاری شود از میان نفس های پر شیب عشق
دستم می لرزید اما پایم نمی لغزید
پر می کشید دلم برای فردا
اما به امروز خود بند بودم
چه شد که گمان کردید می توان مرا شکست
کدام بارقه چشمتان را زد
که کورکورانه خلوت من و دل را ورق زدید
ما که با کسی کاری نداشتیم
لاک تنهایی ما کوچک است
نازک است
بدون واژه های من چون پری به نسیمی سرگردان می شود
برویدمی خواهم به لاک تنهایی ام برگردم
این تنها خانه را از من نگیرید

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر