۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

...138...





یکی بود یکی نبود
غیر از خدا و غزلک
یه کتاب شعر و غزل بود
که کسی به هیچ دلی نگفته بود

غزلک مست می شد با واژه ها
دلش دیگه نرم می شد با گریه ها
غزلک تنها نبود... غزل رو داشت
رو لباش لبخند بی مثل رو داشت

تو یک ظهر قشنگ پاییزی
غزلک چشمش به اون پنجره بود
تا که بیادش با یه دنیا غزل تازه و نرم
اما به جای کلمه
سایه ی سیاه طوفان و گناه
یهو افتاد رو دلش سنگینی کرد

غزلک گناه نبود
سنگ نبود
غزلک مست نبود
منگ نبود
می شنید اونچه نباید می شنید

غزل زندگی انگار رنگ و روش پریده بود
انگاری یه جورایی دست و دلش از فرداها لرزیده بود

غزلک دلش شکست
اما دیگه غصه نخورد

غزلک بغضش گرفت
اما دیگه گریه نکرد

آخه دیگه غزلک بزرگ شده با انتظار
اون باید تنها ی تنها بشینه
غزل بگه واسه خودش 

تا سر بیادش روزگار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر