۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

مادر ایران










چهل و چهار روز از اعتصاب غذای نسرین ستوده در زندان جمهوری اسلامی ایران می گذرد ...
چند روز دیگر لازم است صبر کنیم تا شاید وجدان های خوابیده بیدار شوند؟
چند شب دیگر باید اخبار را مرور کنیم و با دیدن خبر فرسوده شدن بانو ستوده نا امید از همه جا بگردیم ببینیم شاید هموطن دیگری دست کم اعلام حمایت و یا حتی اطلاع کرده باشد ؟ 
چند نفس دیگر باید بایستد تا باور کنیم این ها که از دست می روند همان هایی هستند
که روزی پیشگام آرمان های ما شدند؟
چند آواره دیگر کافی است تا نگوییم اگر راست می گفتید در وطن می ماندید؟
چند اذان دیگر نماز لازم است تا بدانیم جواب کسی که با "الله اکبر " گردن می زند " الله اکبر " گفتن در پشت بام و مسجد نیست؟
چند ظلم دیگر باید آوار شود بر سر مردممان تا بدانیم انجا که نامش وطن است دیگر برایمان وطنی نمی کند؟
چرا نمی پرسیم دردت چیست ایران؟ زخمت کجاست میهن؟ از چه دل شکسته ای که با ما قهر کرده ای؟ که خاکت را مدام نه بر چشم هامان که بر سرمان می پاشی؟

دهمین روز از اعتصاب غذای نسرین ستوده بود که ترسیدم ... ترسیدم مبادا نسرین همان مام ایران ماست که قهر کرده؟ که لبش خشک شده؟ که حق فرزندانش را می خواهد؟ 
ترسیدم از اینکه اینگونه مادر میهنمان در مقابل چشمان فرزندانش آب می شود و ما هنوز با نگاهی متفکرانه از حرکت های غیر منطقی اش می گوییم و فریاد می زنیم که اعتصابت را بشکن ! غذایت را بخور! کسی حق تو را نمی دهد!
ترسیدم از این همه بوی ظلم که با بزاق دهان هایمان آمیخته و ما مدام حق خود و دیگران را می بلعیم تا در گلویمان نچکد... تا خفه نشویم 

برای تو می نویسم بانو .... 
با اشک و با شرم

بی شک روزی اگر بخواهند نام مادر ایران را اعلام کنند سزاوار تر از "نسرین ستوده " نامی نیست که آنچه شما کردی ایثار برای مادرانی است که در دادگاه ها بوی تن فرزندان دور مانده شان را تمنا می کنند ... ایثار برای فرزندانی است که با هر دلیلی از بی قانونی آن کشور از آغوش مادرانشان دور مانده اند .... آنچه شما کردی فداکاری مادرانه ای است که در میان این همه سکوت ننگ اور طراوت نسرین را زینت بخش هوای گرفته ی دل هایمان کرده است . مادری که با دستبند برای دخترش بلوز می بافد و از سیاهی سلول انفرادی اش عروسکی خوشرنگ می سازد تا پسرش لبخند را فراموش نکند و اغوش پر مهرش را حتی در میان هزاران پلیدی از همسرش دریغ نمی کند. 

مگر ما چند نسرین ستوده داریم؟

به خدایم سوگند برایت نگرانم ... انقدر که دیگر کلامی از دهانم بیرون نمی آید .... مات مانده ام در برابر این همه زیبایی آفرینشت 

اما جسارت نمی کنم بانو ... و در برابر تصمیم شما خم شده ، با احترام بودنتان را شاکرم .. بوسه بر روی ماهت می زنم و از ایزد می خواهم سایه ی مادر ایران را بر ترازوی عدالت فردایی که امروز غارت جلادان شده پاس بدارد 

نه برای امروز که چشم هایمان را بسته ایم و گوش هایمان را گرفته ایم 
بمان برای تمام فرداهایی که میلیونها فرزندت با غرور نامت را زینت بخش تاریخ میهنشان می دانند 

سرزمینی که نام مادرش نسرین است 
نسرین ستوده 


حقت را بر ما حلال کن 

نازنین جلیلیان

۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

@



بانوى شعرهاى تو
بانوى لب و لبخند و ايينه
هنوز چون كوه ايستاده است
كوه استقامت يا غم
فرقى نيست
بى شك رد دستانت بر دامنش
انعكاس  باردارى  واژه هاى تو
در سكوت محض طبيعتى است
 كه بى حضور اب و سنك ، پاى زنده بودنش مى لنگد

اما جاى امن تو بر قله اش تا هزارسالگى فتح قلبى كه سرد بود محفوظ است 
بگذار اين افسانه تا هميشه به نام ما ثبت شود

"كوهى كه پايش بسته بود ، به فاتحش دل بسته بود "


۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

@



اين يك راز است 

بگذار خيال كنند نيستى ... رفته اى 
هنوز بعد از دومين استكان چاى 
دمادم غروب 
ما قهوه مى نوشيم

@



ادم ها قرار نيست هميشه حرف بزنند ، برعكس ، ادم ها بيشتر در سكوت خاطراتشان را مرور مى كنند و همين خاطرات گاه مى نشانندت و گاه و راهى ات مى كنند . 
سكوت را نبايد شكست! بايد خواند ، شنيد ، درك كرد

@




تجربيات خانمانه

يك توصيه ى صادقانه به خانم هاى گل:

اگر براى انجام كارى (به خصوص كارهاى فنى و تاسيساتى)مجبور شديد از يك اقا كمك بگيريد حتما ازش بخواهيد كه براتون توضيح بده اگر هم توضيح نداد با دقت نگاه كنيد تا ياد بگيريد.... 
هيچ تضمينى وجود نداره كه اقاى محترم دفعه ى بعد كه شما گرفتار شديد كنارتون كه هيچ حتى قابل دسترسى باشه

@



يار اگر يار باشد
نبودنش سخت است
اما به وقت بودن چنان سرشارت مى كند از عشق و لبخند كه هميشه مى ماند
مثل
 چاى 
 شعر 
تو

@



يك روزايى تو زندگى ام هست كه فكر مى كنم اگر روايت بشن بى شك حسين ابن على و يارانش مى رن هيئت ابادانياى محل و ٤٠ روز برام سينه زنى و زنجير زنى مى كنن اما درد اينجاست كه دلم نمى ياد به كسى فحش و نفرين بفرستن .... اونوقت مجبورم زود براشون سفره بندازم و بگم اصلا ولش كن بياين حرف خودمون رو بزنيم .... همه هيئتيااااا

_____________________________________________

گاهى صبر از من خسته مى شه وگرنه من مشكلى باهاش ندارم

@


يك گپ دوستانه و خواهرانه براى اولين و اخرين بار در مورد بعضى نوشته ها و دغدغه ها... 


عزيز هموطن !


براى فرياد زدن از وضعيت اسف بار جامعه و كشورمان لزومى ندارد يك فرد سياسى باشيم و لزوما كسى كه صدايش را خفه مى كند هم ادم غير سياسى نيست !

براى همراه شدن با انها كه سكوت را در برابر ظلم نپذيرفته اند لزومى ندارد كه فعال حقوق بشر باشيم و لزوما فعال حقوق بشر فرياد رس مظلومان نيست !

براى ازادى و بدون ترس زيستن لزومى ندارد كه در خاك ميهنت باشى و لزوما كسى كه در كشورش مانده است ازاده و ميهن دوست نيست ! 

براى نوشتن لزومى ندارد نويسنده و اديب و مقاله نويس باشيم و لزوما كسى كه نمى نويسد در قياس بى سواد تر از اقشار بالا نيست ! 

براى هر كارى لزومى ندارد كه نگران قضاوت ديگران باشيم و لزوما هر كس كه كارى انجام مى دهد بى خيال از داورى اطرافيانش نيست ! 

براى اينكه اخبار را درك كنيم لزومى ندارد تفسير سياسى بدانيم و لزوما كسى كه مفسر سياسى است اخبار نمى خواند! 

براى اينكه جامعه اى ازاد داشته باشيم لزومى ندارد مانند شما فكر كنيم و لزوما كسى كه مانند شما فكر نمى كند نادان نيست ! 

براى اينكه صداى هموطنان مصيبت ديده مان باشيم لزومى ندارد درد مشترك داشته باشيم ... داشتن دركى از درد كافى است !

بياييم به دنياى هم احترام بگذاريم تا راحت تر نفس بكشيم اين هواى مسموم را .... 

زن يا مردى كه دغدغه اش درد است و شعر لزومى ندارد كه سياسى باشد تا بخواهد اداى سياست را در بياورد ... 

كافى است درد اشنا باشيم تا از بوى غذايى كه در اشپزخانه مان مى پيچد بغض كنيم و ياد مادرى بيافتيم كه از غصه ى فرزندان خودش و ميهنش لب بر غذا بسته است 

كافى است قربانى سياست باشيم تا از كشته شدن جوانى بى نام كه قربانى شده بيشتر درد بكشيم و بدانيم تفاوتش را با كسى كه به خاطر سياست بازى اش درامد زايي مى كند و مقام مى گيرد! 

كافى است حرمت خانه ى همسايه و دوست را نگه داريم تا خانه به خانه به جايى برسيم كه حرمت خانه ى مادرى مان ... ايران و ايرانى مان حفظ شود ! 

به قول شاملو : 
مردى ز باد حادثه بنشست ... مردى چو برق حادثه برخواست 


تفاوت همين است و بس 

التماس دعا

@





شبيه قى صبح گاهى چشم است وقتى خطوط دل نوشته در وبلاگ گمنامت را در يك اثر شاعر فيس بوكى مى بينى كه بيشتر از هزار انگشت شصت برايش بالا رفته است ....
راستى اين انگشت ها براى من است كه تو به راحتى لحظه هايم را برده اى يا براى توست كه خيال مى كنى همه نافهم و نادانند ؟؟؟
هرچه هست خودمان را نمى توانيم فريب بدهيم ...كه مردم فريبى در جامعه ى عجول و احساسى ما كار بسيار سهلى است

@




اشک آواز دلتنگی چشمانی است که قهر کرده اند با ندیدن تو
صدا هم می تواند خیس باشد 
وقتی قول داده‌ام جای دستانت بر گونه هایم تازه بماند

@



هل من ناصرا ینصرنی؟

کجای کاری حسین ؟

این جا که برای سر تو سر و سینه هاشان را هر سال به خون و گل می کشند جایی که است که سر جوانانش را بی گناه به دار می آویزند... 


برای چند هزار سال پیش لب تشنه گی تو زار می زنند اما چشم هاشان را به روی زنان و مردانی که همین لحظه همین ساعت برای احقاق حقوق همه ی ما لب بر اب و غذا بسته اند می بندند ... 

علی اصغر و علی اکبر تو را قسم می دهند به شفاعت فرداشان اما دل هایشان در برابر فرزندان زنی آزاده سنگِ سنگ است ... 

عاشورای تو را زیارت می کنند و یزید آن سالها را به هزار نفرین و مصیبت سزاوار اما در برابر یزید زمانشان سر خم می کنند تا زیر عَلَم تو حاجت بگیرند تمام آنچه را که حقشان است ... 

حسین! ایران ما خانه ی سیاهی ها شده است و یاری کننده ی مردگان تمام قرن ها ! 

عباس شمشیر به دست تو را مظلوم دو عالم می کنند اما فرزندان قلم به دست ما را کافران و منافقین سرزمینی می دانند که گویا میراث هزاران ساله ی اجداد سیاه پوششان است ...

حسین ! جای دیگر دنبال یاری رساننده گان نباش ... که اینجا برای لشکر هزار سال خوابیده ی تو در کربلا شربت و رزق خیرات می کنند اما فرزندان آذر آبادگانش همین لحظه اگر زیر آوار جان نداده باشند زیر سرمای سوزان انقدر می لرزند تا سیاه شوند 

راستی به زینب خواهرت بگو .... بانو ! اگر تو آن روزها در برابر ظلم سکوت نکردی ایران زنانی دارد که هنوز دوشادوش مردانشان برای آزادگی می جنگند و سر در برابر هیچ ظلمی خم نمی کنند 

تو صدای شیون ایران را هرگز شنیده ای؟

ایران میعادگاه زایرین توست ... غریبی نکن ... بیش از ما خانه ی تو و یاران توست .

با ما زمزمه کن آقا جان ! شاید صدایتان به جایی رسید!

اَللّهُمَّ الْعَنْ خُمِینی وَ خامِنه ای وَ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِياَّئِهِم عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ

_____________________________________________

اول محرم سال 1991 ... نسرین ستوده همچنان در اعتصاب غذا < اهالی آذربایجان در حال لرز و سرما و ملت غیور ما زنجیر زنان و قیمه پزان برای حسین ابن علی و مظلومیتش 

@


در راستای طرح سوال مجلس از احمدی نژاد به خواست 90% از مردم 

به تجويز اكيد دكتر محمود با برد تخصصى ضرب مستقيم در دهان اقا جايز است مقام معظم روزانه يك ليوان محلول قهوه اى ميل بفرمايند تا نه خودشان و نه مجلس و نه مداحانشان به درد معده مبتلا نشده و صداهاى ناهنجار خارج نكنند! 

من الله توفيق

@



خلقتى است اين عشق .... گوش مى شنود اما دل خوش مى رقصد حتى در برهوت !


@



من روزها به زمختی دستان خسته ی زندگی بوسه می زنم 
و شب هنگام از دهان مرگ لب می گیرم 

می دانستید ؟
در اوج لطافت می شود پشت به آسمان کرد و با خاک خوابید!
بی آنکه غرور خورشید جریحه دار شود 
یا دل ماه بشکند

خیانت نفسی است که به دنیا امدنش را جشنی نیست !

@



خوبى براورده نشدن ارزوهايت مى تواند اين باشد كه روى فال هاى صميمانه ى قلبت هم اعتبار باز نكنى .... انتظار به خودى خود سخت است واى به روزى كه حافظت بخواند :يوسف گمگشته باز ايد به كنعا غم مخور ..... و باز نيايد


@



كوروش اسوده بخواب كه ما شيفته ى به خواب رفتگانيم .... اسوده بخواب كه بيدار شدنت را نيازى نيست .... اين ديار شير زنان و مردان بيدارى دارد كه فرزندان مفتخر تو از تكرار نامشان مى هراسند اما شمع زادروز هزاران ساله ى تو خفته را مى افروزند تا ايرانى بمانند .... 
كوروش اسوده بخواب كه ما همه به خواب رفته ايم و بيداران جز بر هم زدن روياى ازادى مان بارى ندارند !

@


آقای رهبر سلام ..... 

جایی که تمرگیده اید سزاوار هیچکس جز شما و یارانتان نیست .... ملت و امت هم ندارد ... نوش جانتان ... نوش جانمان 

دوازده روز است نسرین ستوده به اعتراض از حقوق پایمال شده ی ما و خودش لب بر غذا بسته است و فقط 3620 امضا از او حمایت کرده است .... واقعا که بکشید ما را ملت ما بیدارتر می شود !!!

@




می گویند اعتصاب غذا من اما می گویم قهر ... آدم است گاهی دلش قهر می خواهد چون اعتراض دارد چون درد دارد ویک دنیا حرف که هیچکس نمی خواهد به او گوش بدهد ... حالا حساب کن مادر باشی ... همدرد هزاران انسان پردرد باشی ... به جرم انسانیت محکوم به زن
دان و ترک جگر پاره ها و حرفه و زندگیت هم باشی ... 

حساب کن " نسرین ستوده" باشی !!!

از تمام اینها که بگذریم نگاه کن و این سکوت را ببین که هشت روز است شیر زنی لب بر غذا بسته است و انگار هیچ !!! 

دوستانی که برای انسانیت هم مصلحت برگزیده اید ... یک نفر دارد می کند جان قربان !!!

یک حقوقدان که به دست های ما نیازش نیست ... تنها می توانیم صدایش باشیم تا حق خود را از چاله های سیاه اوین فریاد کند ... 

امروز اگر خاکستری شده ایم حرفی نیست ... فراموش نکنیم روزی را که سبز بودیم 

همین 

@






این چاردیواری 
روی میزش شمع نبود
بر دیوارهایش هیچ تصویری به قاب نکشیده بود
غربت بود
اما تو بودی!!!
و مدام از منظره‌ی پنجره اش که هیچ نیست مگر سايه ى شیشه‌ ای از اتاق خالی آن سوی کوچه 

شعر میبارید

حالا هنوز نه نور شمعی
و نه تصویری دلفریب بر چار دیوارش 
غربت هم كه هست
اما تو نیستی!!!

نه اینکه تو نباشی شعر نیست 
که شاعر شب زنده دار چشمانت پشت هیچ پنجره‌ ای حتی به کبوترانش هم از نبودن تو گلايه نکرده است

تو نيستی اما خبر دارى كه در گوش خواب هايم مدام نجوا میکنی ؟
که هر ثانیه دوری را اگر در ضریب هزار دل حساب کنیم
حاصلش از زاویه نگاه تو به جاده‌ ای که قرار است من مسافرش باشم
تا رسیدن به آغوشت
کمتر است ؟

همین نجواهای بیقرارت درسكوت شبهای بیدارم
و روزهایی که در خواب تاریک میشوند
کافی است تا به امید طلوع چشمانت در دشت سر سبز صبوری هایمان
از تو
بخوانم 
بنویسم

سیراب کنم انتظار را از چشمان زنی
که پیش از گره ى دستانش به دور بازوانت نمیدانست بیقراری میتواند به شیرینی چشمان عسل شهد تو باشد

@



يك دنيابغض و بى قرارى را در چال لبخندت دفن مى كنى ، مبادا كنج ابرويش شكن اخم بيفتد ....!

انهايى كه دل به جاده مى دهند نه شاخ دارند و نه دم !!!! 
تنها اما مغرور به ته مانده صبورى كه اندوخته اند راهى مى شوند
يك روز كه اشك چال گونه هاشان را پر مى كند
تا خيسى خواب هاشان سقف روياى دوست داشتن راسست نكند

@



بين دغدغه هاى زندگى و زنانگى هايت هميشه رابطه ى مستقيم وجود دارد ... وقتى دغدغه ى زندگى تو هرگز فرنچ ناخن ها و طرح خالكوبى روى بدنت يا داشتن يك بعد از ظهر بانشاط كنار دوستانت در يك كافى شاپ لوكس نبوده است ... وقتى هنوز اخر لبخندت زمانى است كه كاشى هاى خيابان مربع شكل باشند تا بتوانى لى لى كنى ... وقتى غرورت اجازه نمى دهد طلب كنى و مدام مى بخشى ... وقتى انقدر از بازوها و پاها و اعصاب و چشم هايت كار
كشيده و مى كشى كه حتى از خسته شدن شرم مى كنى ... وقتى اصلا خستگى را كسر شان مى دانى ... وقتى مدام خودم خودم مى كنى و نمى ترسى و راه مى افتى و هزار زمختى ديگر كه با روح و جسمت مخلوط كرده اى بهتر است چشم هايت را هم مانند دهانت ببندى و خودت را با زنان ديگر مقايسه نكنى 


بين دغدغه هاى زندگى و زنانگى هميشه رابطه ى مستقيم وجود دارد 

@




روزهايى كه دلار نوسان دارد يا مثلا بازار اعتصاب مى كند ... روزهايى كه يك هنرپيشه از حرفه اش خداحافظى مى كند و يا ديگرى برهنه مى شود ... وقتى كه قرار است جايزه ى اسكار را به شخصى از كشور ما تقديم كنند يا مثلا زمانى كه فلان ملكه ى زيبايى جد پ
درى اش ايرانى است .... زمانى كه كسى دو خط هجو مى نويسد با تصوير نيمه برهنه ى زنى و در صفحه اش غوغا مى شود ... يا مثلا حتى در ساده ترين شكل ممكن مى نويسند هر لايك يك دعا براى كبد انجلينا جولى اونوقت است كه در همين فضاى به قول دوستان مجازى قيامت مى شود ...دست به دست مطالب اشتراك گذارى مى شوند و نظرات فيلسوفانه است كه از سراسر دنيا سرازير مى شوند ....

امروز روز پنجم از اعتصاب غذاى نسرين ستوده است و اين سكوت و بى تفاوتى تهوع اور ازاردهنده شده است ..... 
نسرين ستوده بى شك نيازى به هيچكدام از ما كه ندارد هيچ و نه تنها حق خود كه حتى قادر است حق يكايك ما را نيز طلب كند . بى شك به خواسته اش مى رسد و دهان استبداد و ديكتاتورى را حتى در زندان سخت مى دوزد اما اي كاش ما روزى كه ازاد شد و يا به خواسته اش رسيد و يا كارى كرد كه مايه ى مباهات ايرانى بودن ما شد ... درست همان روز كه شروع مى كنيم به گردن افرازى كه او يك زن ايرانى است .... همان روز ياد اين سكوت امروز روزمان بيافتيم و باز لب ببنديم كه خفقان سزاوار مردمى است كه جز براى دم تكان دادن هاى مثلا ملى كار ديگرى نمى دانند ......

@




زنی که هر روز صبح برای آینه‌ی اتاق تو خط و نشان میکشد 
هر دستی که تو را در گذشته نوازش کرده امروز او را سخت میزند

. . . حسادت یعنی 
همین حال من بی تو

@




حضور هيچ كس در زندگى ما بى دليل نيست .... سايه ها مى توانند يك تابلوى اميد بخش را بر زمينى خشك ترسيم كنند .
كافى است دستت در دست خدا باشد تا هنگام قدم زدن در روزها و شب هاى طوفانى و سرد ببينى همان سايه ها كه تو از كنارشان بى تفاوت نگذشتى 

امروز برايت چتر اورده اند 
 يا شايد يك استكان چاى داغ

@




آدم است گاهی دلش قهر می خواهد ... از همان قهرهایی که هیچ کس را نبیند ، نشنود ، نخواند، برود یک جایی که هیچ جا نیست برای خودش قدم بزند ، بغض کند ، فریاد بزند با خودش لج کند ... بعد خودش خودش را دلداری بدهد ، آرام کند ، شاید لبخندی هم بزند 
آرام برگردد سر جایش بنشیند ، ببیند ، بخواند ، بشنود 
آدم تنها که باشد دلش زود تنگ می شود .

آشتی می کند ......

@


هرگز . . .

سخن کسی را که به هنگام عصبانیت گفته است فراموش مکن.
 بیچر 

الان كه اين جمله رو خوندم با خودم فكر كردم و يادم اومد كه ادم ها موقع عصبانيت هميشه حرف هايى به من زدن كه باعث شد از جايى كه بود م بلند شم و حداقل دو قدم جلوتر از اونها حركت كنم .....ازشون ممنونم و حرف هاشون فراموشم نمى شه



@






سى و هفت ساله هم كه باشى ،با يه دنيا خستگى و بغض ،وقتى مامان و بابات يه تل مو برات مى خرن بغضت مى ره و با لبخندى پنج ساله عكس مى گيرى و به دنيا پز مى دى ....درست مثل همون روز من 
و صداى اونها كه قربون صدقه ى دختر قشنگشون مى رن ....دخترى كه واسه خودش شايد پير شده باشه ولى براى مامان و باباش هميشه بچه است ....و اين لذت بخشه .....خيلى

@




گیسویی که به شانه ی تو آرام گرفته
به زانوی من خواب می رود 
خواب نمی بیند
تو بگو
قلب لب تـَـر شده ام را لب پـَـر شدن ممکن نیست

@






هنوز دو دنيا حرف روى اين دل بى قرار غم باد شده 
دل هست 
قلم 
كاغذ 
اين صفحه ى خراب هست 
بهانه نيست 
بهانه ى حرف هايم در شبى وحشت زا
دلم را ترساند
و رفت 
تا غبار اين همه فاصله روى لبخندهايش ننشيند 

گفته بودم
بهانه كه نباشد نفس از نوشته هايم مى رود 
حالا حساب كن 
زنى كه تمام بودنش نوشتن است 
بى بهانه  معادله ى زنده بودنش به هم مى ريزد 
چاره اى ندارد 

نمى ماند 
مى رود 
سكوت مى نويسد 

@



كاش دروغ سقف داشت ، ديوار داشت 
 كاش يك جا تمام مى شد

 يك جايى كه شايد ارزش تمام شدن را داشته باشد

كاش دروغ مى مرد

@



حتى براى سلام كردن به ادم هاى امروزى بهتر است روى پله ى خودم بايستم ... نيازى نيست بالاتر يا پايين تر از جايى كه مورد تاييدمن است باشم ....اينطور هميشه جا براى انها كه در يك سطح هستند خواهد بود

@



زندگی کشاورزی خسته است 
درو می کند همه روز
نه به زَر
که به زور

@



بايد كه شيوه ى سخنم را عوض كنم شد...شد!
نشد مدل موهام رو عوض كنم

@




 
در شهری که کوچه های پهن و تاریکش میان بر های بن بست 
و درختان مقوایی اش سایه سار است برکلاغ های تکه دوزی شده

ماکت های آویزان از سقف انسانیتی که گویا مرده است 
با آوای کفتارهای مومن
ریشه ام را تهدید به تیشه می کنند 

انگار " تو" که رفت 
بادهای این شهر عجیب تند می وزند 

@



درب هر اطاق را مى بندم تا چشمانت را بغض نكنم 

خاطره ى پلک زدنهايت 

زنده مى شود

@




کوچک بودم که یاد گرفتم
دل خوش کنم به رویاهای دروغین
و مردمانی سخت دروغین
و سایه هایی که به دروغ بر سرم نه
دور سرم
آنقدر می چرخند که هوش از من رفته
گمان می کنم خوابیده ام
و بیداری ام همان خورشید دروغینی است
که بسیار دور می درخشد 
و هیچگاه چشمانم را نزد

تنها دلم را برد 

@


همانا ما به شما می گوییم لذتی که در این جمله پنهان است " اصلا باور نمی کنم پسرت باشه ... برادرته؟" حتی در چلوکباب سلطانی هم نیست.