این چاردیواری
روی میزش شمع نبود
بر دیوارهایش هیچ تصویری به قاب نکشیده بود
غربت بود
اما تو بودی!!!
و مدام از منظرهی پنجره اش که هیچ نیست مگر سايه ى شیشه ای از اتاق خالی آن سوی کوچه
شعر میبارید
حالا هنوز نه نور شمعی
و نه تصویری دلفریب بر چار دیوارش
غربت هم كه هست
اما تو نیستی!!!
نه اینکه تو نباشی شعر نیست
که شاعر شب زنده دار چشمانت پشت هیچ پنجره ای حتی به کبوترانش هم از نبودن تو گلايه نکرده است
تو نيستی اما خبر دارى كه در گوش خواب هايم مدام نجوا میکنی ؟
که هر ثانیه دوری را اگر در ضریب هزار دل حساب کنیم
حاصلش از زاویه نگاه تو به جاده ای که قرار است من مسافرش باشم
تا رسیدن به آغوشت
کمتر است ؟
همین نجواهای بیقرارت درسكوت شبهای بیدارم
و روزهایی که در خواب تاریک میشوند
کافی است تا به امید طلوع چشمانت در دشت سر سبز صبوری هایمان
از تو
بخوانم
بنویسم
سیراب کنم انتظار را از چشمان زنی
که پیش از گره ى دستانش به دور بازوانت نمیدانست بیقراری میتواند به شیرینی چشمان عسل شهد تو باشد
