۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

...185...



 گیرم کینه هاتان را سنجاق کردید به دلم.... با عفونت دلهاتان چه می کنید؟

...184...




همین که هوایی صمیمی در فضای خالی دلم می پیچد

چنان پر می شوم از خیالی داغ

که انگار خود مردادم و در فروردین زاده شدم



می بینی؟

بیدار می مانم شبها تا رویای بودنت را ببینم



کلاف پر پیچ و خم باور راانداخته ام به دور انگشتان تو

آرام بنشین رو به رویم

دستانت را باز کن

نگذار هواسمان را پرت کند

کلاغ خبر چینی که مدام

روی شاخه ی درخت

آواز سیاه سر می دهد



خواب دیده ام کلاف داغ باوری راکه با هم پیچیدیم

با خود برده

تعبیر کردم

سوغات برایم می اوری

شعر و واژه



دستت را رها نکن

نیت کرده ام گرمترین شال دنیا را

به طرح ریز لطافت احساسی کز کرده

از گوشه ی دلم

سر بگیرم

تا خود آرامشت



تا دیگر از هیچ سرمایی نلرزد تنت

و داغی احساس ما

بماند بر دل هر چه کلاغ خبرچین

اما بی خبر از عشق



بادا دلش گرم شود

به باور پر مهرمان



بنشین رو به رویم

دستانت را باز کن به دلم

انگشتانت درگیر باور من شده

خود خواستی

سردت بود

یادت هست؟

...183...




راست بگو!

اگر بدانی بی تاب شانه های مهربانت هستم

و پاییز اینجا شکل هیچ پاییزی نیست

اگر بدانی دلم برای آرامش تنگ شده

و ارتفاع این سقف مرا به سقوط می خواند

اگر بدانی که اشکم بغض کرده

و تنها سر انگشت نرم تو می تواند ارامش کند

اگر بدانی من دلگیرم از او که هست اما نیست

و از تو که نیستی اما هستی

بهانه می شوی برای واژه هایم

تا ببارند زرد و سرخ و نارنجی

بر پاییز دل بی قرارم؟

به مهر سوگند!

پاییز اینجا شبیه هیچ پاییزی نیست

...182...




حالا آرام بلند شو...

 پنجره را باز کن
 دستت را به لمس آسمان بسپار..
. می بینی
 بین دست تو و آسمان فاصله بسیار است

 اما درست در همان میان
در فضایی که هیچ علم و فرضیه ای اثباتش نکرده
 من گونه ام را به دستان تو می سپارم

_____ نوازش کن مرا

...181...

 
 
 

از تو دلگیرنیستم اگر نمی بینی مرا...
بی خبر از حال من هستی
تقصیر تو نیست.
جایی دور دور دور
که دست خدا هم به آن نرسد
خانه ای ساخته ام بزرگ و رویایی.

آن زمان که نه تو و نه خدا نمی بینید مرا
من در خانه ام
بغض نکرده ام
پرده ها را کنار زده ام
و برای گنجشک ها دانه می ریزم
و می خندم
می خندم به حال شما
که گمان می برید صبر کرده ام
به آنچه روا داشتید بر من

...180...


پلک هایم محکم بسته و گوش هایم به سختی گرفته، لب فرو بسته ام تا مبادا صدایی از من در فضایت باشد

نه می بینم نه می شنوم و نه لب از لب باز می کنم

جایی برای هراس و تردید نمانده

گناه از هیچ کس نیست

گلایه ای هم ندارم

تنها گاهی که خیس از باران می شوی

دستهایت را به آسمان نزدیک کن و قدر پیاله ای اشک خدا را به کام نوزاد نازاده مان بریز

مبادا تشنه بماند

زحمتت می شود اما چه کنم

اینجا که من ایستاده ام چشم آسمان خشک خشک است

...179...



قرارمان خیابان میهن.... سر کوچه ی داوری________ سنگ هاتان یادتان نرود

یار کشی هم می کنیم.... سنگ کاغذ قیچی

تو سنگ بکوب بر سر کناری

کناری ات روی کاغذ تورا ترور می کند

او همه ی ما را قیچی

تمام شد بازی

ما دموکراسی را یاد گرفتیم

حالا شعار بدهیم

مرگ بر .......

مرگ بر....................

مرگ بر.....................................

...178...

هزاران دشنه جای تیشه در دستان فرهاد است

برو نازی ، برو نازی ... که در اینجا ندارد عشق بازاری

بزن نازی ، بزن نازی .......بزن بر طبل بی عاری

بزن بر طبل بی عاری

که آن هم عالمی دارد

...177...



آهای ابر سیاه... گیرم تا هزار سال سایه ات بر سرم باشد...
 اصلا تو بگو روزی بی هراس بر تنم بباری.
 که چه؟
 به گمانت این دل پژمرده و بی ریشه شکوفه خواهد داد؟

ساده ای ابرک... ساده ای

صدای باد می آید... از من به تو: برو.... برو و بگذار ماه بتابد

...176...




می خواستم بهانه ام باشی.بهانه!

می فهمی؟

بهانه ی ترسم

بهانه ی نفسم

بهانه ی زندگیم

می خندم؟ بهانه ام باشی

می گریم؟ بهانه ام باشی



می خواستم چون شوق پر دادن بادبادک از بام پنج سالگی ام

بهانه ی بال و پر زیر سقف سی و پنج سالگی ام باشی



می خواستم اما نخواستی



حالا مرا از سقوط کدام بام می ترسانی؟

اینجا که من ایستاده ام هیچ زمانی دیر نیست

من نخ بادبادکم را نه به انگشت که دور دلم پیچیده ام

تا پاسبان باشد بر حرمت باوری

که به سادگی نا باوری می نامیش



دل من زمین گیر است

قبول!



پس گناه از تو نیست

اگر در هفت آسمان دلت

کنار هفتاد و هفت الهه ی عشق

جایی برایش نیافتم



میان جنگل تا جنگ برای قلم فاصله یک حرف است

برای دلم اما یک دنیا



با توام آری با خود تو .... شک نکن

کلمات گاهی چنگ می کشند بر زخم



بی شک زمان عفونت هر زخمی را مرهم است

حتی زخم جملات تلخ را

...175...


هزاری بنشینم و برایش شعر بگویم و نوازشش کنم آرام نمی شود این دل ____ زخمش کاری است

بهانه ی سایه می گیرد... هوایش که عوض شد خودم دستش را می گیرم و آرام آرام با آفتاب آشتی اش می دهم

برویم دلم

برویم جایی که تو باشی و سایه

من؟

کدام من؟

منی نمانده ساده

من همان سایه ام

...174...



من سهمم را خواهم گرفت
سهم من از زندگی
 تنهایی نیست
 وقتی تو غریزه ی چشمانت را
 بر زنان دیوار به دیوار بپاشی

.سهم من از زندگی
 شاید گوشه ی باغی دنج و زیبا
 در کلبه ای چوبی
 نزدیک رودخانه ای راکد
 بر صندلی ساده
 به انتظارم نشسته
 و ساز دهنی می نوازد
 تا روزی که دیدمش
 زیباترین آواز عشق را برایم زمزمه کند
سهم من از زندگی
 رویای زیبای خوش بختی نیست....

من صدای خوش ساز دهنی اش را
هر روز در وجودم می شنوم ....

 نزدیک و نزدیک تر می شود

...173...



دختر توی آینه

ناخن به شیشه می

زنه

بهش نگاه که می کنم

به من نگاه نمی کنه



دختر توی آینه

...با من

غریبی می کنه

شونه به موهام می کشم

اون موهاشو چنگ می زنه



دختر توی

آینه

انگار منو نمی شناسه

وقتی که لبخند می زنه

چنگی به دل نمی

زنه



بهش می گم این تو منی

بغضش رو شیشه می شکنه

می گه نمونده هیچ

منی

نه من توام نه تو منی

...172...


این بغض نشکسته دل خاموش من است
 که بی هیچ روزنه ای
 کنار پنجره ی دل تو
 غزل سر داده این روزها
.خستگی هایت را بگذار در سبد حصیری واژه
 پشت همان پنجره که قرارمان است
،صدایم کن باغزلی که میانمان است
تا همیشه
.با نخستین نسیم پر می کشم تا خودتو
.نه!تا خود خدا

تنهایی و بغضمان را فریاد می کنم درگلو
 و بی صداتراز همیشه به او خواهم گفت
 که من شرم کلامش،شرم صدایش را دوست دارم
حتی اگر در سکوت دوستم داشته باشد
 یا نداشته باشد

...171...


نازنین
 نفس نفس می زند زندگی را
 تا روزی که زندگی نفسش را می زند
گلایه ای میان نباشد

...170...




نگران من نباش....
 جواب تمام خیابان ها 
 کافه ها
 و نیمکت هایی هم که ما را کنار هم ندیده اند
 با من_____ تو فقط
دوستم داشته باش

...169...




بیچاره پاییز
چه بیگناه
معدوم نا امیدی برگها می شود هر سال
اگر ریزش برگها
جرم است بر زمین
حکم چشم من چیست
که نه هرسال
که هر لحظه

به تلنگری
اشک ریزان می کند

صفحه ی صورتم را

...168...


کاش بودی....... فقط بودی ... تنها همین امروز
.... هیچ نمی خواستم
.....هیچ نمی گفتم

_____ کاش فقط بودی مرد گریز پای من

...167...



بغضم را ببین
من بغض دارم
ببین!!!
آه ... مدام از این یاد می رود
...
که تو نمی بینی ام
که تو ندیدی ام
با این حال ببین
نگاه کن مرا
من بغض کرده ام

...166...

ن تکیه به دیوار زندگی
پشت میله های خاطرات
دست و پا بسته به ترس
گوشهای پر از فریاد
لب های خسته از ترانه
این منم

که چه صبورانه هنوز
با چشمان مات و ماسیده
بر سنگ های خوابیده در بستر رویاهایم
سر می گذارم
و می گذرم آهسته
از ندیدن ها و نشنیدن ها
گلایه ای نسیت
اصلا سایه را چه به گلایه
دل خوشم به دل ساده ام
که هنوز به کلامی از تو
می لرزد به تمام تنم
و داغ می کند سنگ فرش فردایم را

هیچ بر سنگ داغ راه رفته ای؟

...165...



 دیگر با فشار هرزه ی دستتان هم نمی توان آه خوشبختی سر داد........تمامش کن آقا

...164...



ن روزی می روم

و به گنجشکان خواهم گفت

نان های پشت سرم را چنان نوک بزنند

که هیچ راه برگشتی نیابم

روزی می روم

و در جنگل آرزوها

کلبه ی عجوزه ی باور را می یابم

تمام دروغ هایش را خواهم خورد

فربه خواهم شد از خیال

پیر باور مرا خواهید بلعید

چنان بلعی که داستانی هم از من نماند

که خدا هم ردم را نیابد



روزی نه چندان دور می روم

...163...

پای من بسته است......... تو اخم نکن
بال من کنده است........... تو اخم نکن

دل من خسته است.......... تو اخم نکن
تو اخم نکن
اگر بهانه های من عاشقانه نیستند
تو اخم نکن
اگر رویاهای من شاعرانه نیستند
مهربان من
من اینجا ایستاده ام
چون کوه، چون صخره، چون درخت
تو اخم نکن
اگر چنان که تو خواهی زنانه نیست

...162...





دست هایم آسمان خدا را خیس از باران شرم کرده این روزها

که چه کنم با این همه عشقی که به سجده ام نشانده ای

سجاده ام پهن است

روی همان دفتر همیشه

رو به نفس های تند دلم

قبیله ای قبله نمایی کنند

چشم نیازم از مسیر انعکاس تابش تو بر دلم کج نمی شود

که تو مهتاب شب های دلم شدی و آفتاب صبح چشمانم

غم هایم را به بوسه ی واژگانت نشانده ام برای شفا

چنان طنازانه اندامشان منعطف احساس توست

که به نبودنت آشفته بازاری می شود این تن رنجو

...161...



باید با دل اشک زده ام حرف بزنم

من می خوام سنگامو باش وا بکنم

دل من دیوونه نیست.... پریشونه

تو گوشم صبح تا شب آواز می خونه

دل من غریب شده تو روزگار

دیگه ترسیده چشش از فردای بدون یار

دل من شونه می خواد... زیاد می خواد؟

واسه عاشقی شعراش اون فقط بونه می خواد... زیاد می خواد؟

...160...



 میگرن دلم شدید گرفته.......... دل گیجه دارم.......

..همه چی رو تار حس می کنم

دلم یه جای ساکت و تاریک لازم داره

...159...



چشمان خسته اما مهربانت
 دست و دلم را لرزاند....
می ترسم
 که باری بر دل خسته ات شوم

...158...




می خواهم بین دو ابرویم خال قرمز بگذارم
خلخال به پایم ببندم
شال طلایی دور شانه ام بپیچم
می آیی تا ببینی ام؟
اگر آمدی شکوفه های کاغذی سرزمین آفتاب دلم را به نامت خواهم کرد
و واژگانم پشت تمام درختان آرزو برایت آواز سر می دهند
و زنی خواهم شد که زنده زنده
در آتش بودنت خواهم سوخت

 
تو بیا
تو بمان

...157...




کم رنگ شده ای ........
 درست مثل دوستت دارمی که سالها پیش
 بر کاغذی نوشتی و دستم دادی.......

 استاد از کلاس بیرونم کرد
 و تو خود را به آن نمی دانم کدام راه زدی
 که هنوز رویت را بر نگرداندی
تا ببینی چه پیر شده ام برای صبوری دیگر

...156...


من که باری بر دل کسی نبودم اما حالا که هوای بودنم سنگین است
 اندکی دور می شوم
 تا هوایم عوض شود________ همین