۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

...181...

 
 
 

از تو دلگیرنیستم اگر نمی بینی مرا...
بی خبر از حال من هستی
تقصیر تو نیست.
جایی دور دور دور
که دست خدا هم به آن نرسد
خانه ای ساخته ام بزرگ و رویایی.

آن زمان که نه تو و نه خدا نمی بینید مرا
من در خانه ام
بغض نکرده ام
پرده ها را کنار زده ام
و برای گنجشک ها دانه می ریزم
و می خندم
می خندم به حال شما
که گمان می برید صبر کرده ام
به آنچه روا داشتید بر من

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر