از تو دلگیرنیستم اگر نمی بینی مرا...
بی خبر از حال من هستی
تقصیر تو نیست.
جایی دور دور دور
که دست خدا هم به آن نرسد
خانه ای ساخته ام بزرگ و رویایی.
آن زمان که نه تو و نه خدا نمی بینید مرا
من در خانه ام
بغض نکرده ام
پرده ها را کنار زده ام
و برای گنجشک ها دانه می ریزم
و می خندم
می خندم به حال شما
که گمان می برید صبر کرده ام
به آنچه روا داشتید بر من
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر