دست هایم آسمان خدا را خیس از باران شرم کرده این روزها
که چه کنم با این همه عشقی که به سجده ام نشانده ای
سجاده ام پهن است
روی همان دفتر همیشه
رو به نفس های تند دلم
قبیله ای قبله نمایی کنند
چشم نیازم از مسیر انعکاس تابش تو بر دلم کج نمی شود
که تو مهتاب شب های دلم شدی و آفتاب صبح چشمانم
غم هایم را به بوسه ی واژگانت نشانده ام برای شفا
چنان طنازانه اندامشان منعطف احساس توست
که به نبودنت آشفته بازاری می شود این تن رنجو
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر