ن روزی می روم
و به گنجشکان خواهم گفت
نان های پشت سرم را چنان نوک بزنند
که هیچ راه برگشتی نیابم
روزی می روم
و در جنگل آرزوها
کلبه ی عجوزه ی باور را می یابم
تمام دروغ هایش را خواهم خورد
فربه خواهم شد از خیال
پیر باور مرا خواهید بلعید
چنان بلعی که داستانی هم از من نماند
که خدا هم ردم را نیابد
روزی نه چندان دور می روم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر