۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

...172...


این بغض نشکسته دل خاموش من است
 که بی هیچ روزنه ای
 کنار پنجره ی دل تو
 غزل سر داده این روزها
.خستگی هایت را بگذار در سبد حصیری واژه
 پشت همان پنجره که قرارمان است
،صدایم کن باغزلی که میانمان است
تا همیشه
.با نخستین نسیم پر می کشم تا خودتو
.نه!تا خود خدا

تنهایی و بغضمان را فریاد می کنم درگلو
 و بی صداتراز همیشه به او خواهم گفت
 که من شرم کلامش،شرم صدایش را دوست دارم
حتی اگر در سکوت دوستم داشته باشد
 یا نداشته باشد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر