۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

...176...




می خواستم بهانه ام باشی.بهانه!

می فهمی؟

بهانه ی ترسم

بهانه ی نفسم

بهانه ی زندگیم

می خندم؟ بهانه ام باشی

می گریم؟ بهانه ام باشی



می خواستم چون شوق پر دادن بادبادک از بام پنج سالگی ام

بهانه ی بال و پر زیر سقف سی و پنج سالگی ام باشی



می خواستم اما نخواستی



حالا مرا از سقوط کدام بام می ترسانی؟

اینجا که من ایستاده ام هیچ زمانی دیر نیست

من نخ بادبادکم را نه به انگشت که دور دلم پیچیده ام

تا پاسبان باشد بر حرمت باوری

که به سادگی نا باوری می نامیش



دل من زمین گیر است

قبول!



پس گناه از تو نیست

اگر در هفت آسمان دلت

کنار هفتاد و هفت الهه ی عشق

جایی برایش نیافتم



میان جنگل تا جنگ برای قلم فاصله یک حرف است

برای دلم اما یک دنیا



با توام آری با خود تو .... شک نکن

کلمات گاهی چنگ می کشند بر زخم



بی شک زمان عفونت هر زخمی را مرهم است

حتی زخم جملات تلخ را

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر