۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

...166...

ن تکیه به دیوار زندگی
پشت میله های خاطرات
دست و پا بسته به ترس
گوشهای پر از فریاد
لب های خسته از ترانه
این منم

که چه صبورانه هنوز
با چشمان مات و ماسیده
بر سنگ های خوابیده در بستر رویاهایم
سر می گذارم
و می گذرم آهسته
از ندیدن ها و نشنیدن ها
گلایه ای نسیت
اصلا سایه را چه به گلایه
دل خوشم به دل ساده ام
که هنوز به کلامی از تو
می لرزد به تمام تنم
و داغ می کند سنگ فرش فردایم را

هیچ بر سنگ داغ راه رفته ای؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر