همین که هوایی صمیمی در فضای خالی دلم می پیچد
چنان پر می شوم از خیالی داغ
که انگار خود مردادم و در فروردین زاده شدم
می بینی؟
بیدار می مانم شبها تا رویای بودنت را ببینم
کلاف پر پیچ و خم باور راانداخته ام به دور انگشتان تو
آرام بنشین رو به رویم
دستانت را باز کن
نگذار هواسمان را پرت کند
کلاغ خبر چینی که مدام
روی شاخه ی درخت
آواز سیاه سر می دهد
خواب دیده ام کلاف داغ باوری راکه با هم پیچیدیم
با خود برده
تعبیر کردم
سوغات برایم می اوری
شعر و واژه
دستت را رها نکن
نیت کرده ام گرمترین شال دنیا را
به طرح ریز لطافت احساسی کز کرده
از گوشه ی دلم
سر بگیرم
تا خود آرامشت
تا دیگر از هیچ سرمایی نلرزد تنت
و داغی احساس ما
بماند بر دل هر چه کلاغ خبرچین
اما بی خبر از عشق
بادا دلش گرم شود
به باور پر مهرمان
بنشین رو به رویم
دستانت را باز کن به دلم
انگشتانت درگیر باور من شده
خود خواستی
سردت بود
یادت هست؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر