۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

@



آن روز که کوله بارم را بی چراغ می بستم 

چشمانم به انتظار هیچ فردایی از خاطره ها یاد نمی کرد

چونان جای پای گرگ در برف ، دستانم در آغوش سرد خودم جای گرفت

زوزه ی رفتن نبود .... وزوزه ای بود از دیگر نبودن

و دیگر نبود زنی که بر فراز آسمان ها دست می کشید به شکار فرشته ی مرگ

بال گشوده بود به نماندن ، به رها شدن ، به گریز

و تو نمی دانی گریختن از ناگزیرِ آن همه هیچ بودن یعنی پرواز

من پرنده شدم

آن روز تمام کبوتران دنیا را فهمیدم

و به هرچه پرستو سلام کردم

با  قناری خواندم

فنچی سبک بال 

چون عقاب اما گردن افراشته

تمام گذشته ام سنجاقک شد

چله ی تابستان چلچله ای بر شانه ام سردش بود

می لرزید اما وفادار ترین یار رفتن بود

و خدا می داند 

شاید خدا هم نمی داند

اعجاز دستان او بود

که بند ناف من در سی و شش سالگی از گردنم باز شد 

آزاد شدم پشت هلهله ی مژگانش

دنیا آن روز یک خمره عسل بود 

در کویری صاف

مرداد بود ... شناسنامه به مِهرگرفتم 

فوج فوج سنجاقک از سرم پرید




۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

@



با تو کاری ندارم  .... اما این حقیقت دارد که ما آمده ایم یا نرسیم یا آنقدر دیر شود که تاول هایمان زودتر از چشمانمان رسیده باشند.... به چه؟ به هرآنچه که تو نامش را بر خودت گذاشته ای .................نامت چه بود؟ 

 زنـــــــــدگی



۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

@



چشم از من برندار
اگر تو روزی خواب بمانی
 قرار عاشقی مان دیر می شود
گلوبند تو بر گردن خمیده ام دل گیر می شود
خط زنانه ی سرنوشت من در جوانی پیر می شود
و برای این همه قصه که نه گفته ای که نه خوانده ام دیر می شود 
چشم از من برندار
تا ببینی این ناز و نیاز در گستره ی قامتت 
از هرچه تشنگی است سیر می شود 
و بی شکایت و خستگی 
جهانگرد مرزهای بی غروب اندیشه ات
خود ، مسیرمی شود


۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه

@



ما بی ریشه 
به سادگی مردن اطلسی ها تا همین زمستان می پوسیم
دست بجنبان عشق من 
خاک از حاصل خیزی دستان تو 
آب از بارش چشمان من
باد از نفس نفس های بی امان تو 
آتش از شعله های شهوت من 
طبیعت را تا پای آینه می کشانیم
نگاه کن بهار ....
پشت دیوار اطاق پا به پا می شود

آینه را باز کن
آن سوی آینه پنجره با آفتاب از نازکی انگشتان من می گوید
 که در باغ دستان تو ریشه دوانده اند

آواز بخوان پرنده ی دل گیر
من نمازم را به غربت آوایت اقامه می بندم
دست نمی کشم از قنوت
و رقص سما کنان در سکوت
آرزو می کنم آرامش گردباد نجیب چشم هایت را

آوای نیلوفری ات مرداب صبر را عجیب دل انگیز می کند
تا بنفشه ها جوانه خواهم زد
تا اقاقیا دوستت خواهم داشت  





۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

@


در فراسوی هرزگی زیستن شرم بزرگی است
مگر آنجا که پله پله شهوت نگاه تو باشد تا اوج آرامش
من آویخته بر صلیب آغوش تو
قربانی بکارت بی سرنوشت ترین قاصدکان بر باد رفته ای خواهم شد
که تا سرزمین موعود نفس هایت
سرگردان ، آواز حزن آلود دلتنگی سر می دهند



۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

@



مرگ و زندگی با تمام گرفتاری هایشان در همین دو چال روی گونه دفن می شوند وقتی با تو می خندم 

 خوبِ خوبِ خوب یعنی تو هستی و من دیوانه ام

گور پدر این همه دلتنگی و غربت


۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه

@



روی خیسی ِ مواج اظطراب پارو زدن 
کار سختی نیست وقتی
بازوان تو خشک ترین خشونت عاشقانه ای است 
که زنی را به امن ترین تخته سنگ سینه ات می چسباند 
سنگی که دلش می زند 
دلش می نویسد 
دلش می تپد 
برای مـــــــــــــــــن

بگذار تمام روز طوفان غوغا کند 
شب ستاره می چینیم



۱۳۹۳ مهر ۱۷, پنجشنبه

@



دلم برای قفس چشمانت پر می کشد
من مبتلای تو نیستم مگر؟
زنی که در دخمه ی تنهایی اش تو را نفس می کشد

از این دخمه تا آن قفس هزار آرزو خفته 
هزار خاطره برخاسته 

پرده ی حریر اشک های دلتنگی ام 
نگاه بان خلوت خواب هامان 
آرام تر از آرامش در پس پلک هایم تختی بنا کرده ام 
تو بیا ... تو بمان 
تعبیر خواب سنگین هر شب تو
تبعید می شوم هر صبح 
پر می کشم سبک 
به جنگل سر سبز سینه ی ستبر تو 



۱۳۹۳ مهر ۱۴, دوشنبه

@




میان خاطره های بهاری همیشه فصل برگریزان چله ی تابستان است 
داغ و عرق ریز
برگ برگ 
زرد و نارنجی
شکوفه می کند لبخند
می زند باران
می کوبد تگرگ
پیر می شود آدم
به پای تمام فصل هایی که یا آغاز نشدند 
یا تمامی نداشتند

ترک کنج ابرویم گواه تمام لرزه های سرنوشتی است 
که روی گسل پیشانی ام تقدیر را تسلیم  نمی شد
و این همه موی سپید حاصل سرمای زمستانی است پانزده ساله
 غربت ، کوچ پرستوی شانه ام نبود
باد روسری ام را از بام خانه مان دزدید
برد... برد...برد
ابرها از پچ پچ باران گریزان شدند
خدا من را از باد خرید
آورد ... آورد ... آورد
تا تــــــــو

 بهار بودی
آرام و صبور و پر بار

تابستان بودی
گرم و داغ و بی قرار

پاییز بودی
دانه دانه های انار

زمستان بودی
منتظر ، بی قرار ، امیدوار

ترک های پیشانی ات را می شناختم 
به سینه ات که دست می سابیدی دلم می گرفت
پای تمام استکان های چای تو قند دل من آب می شد

طوفان بود .... نه اینکه نبود 
ماندن نبود .... نه اینکه بود

ما اما بودیم 
ما اما ماندیم

و باد شهادت می دهد 
دستان تو لای موهای من همیشه می لرزید 
اما به لرزاندن دل هامان می ارزید

۱۳۹۳ شهریور ۲۶, چهارشنبه

@



برای بخشیدن قلبی باید است بی صرفه
و تمام من صرف دوست داشتن توست
این بار که خواستی ببخشم تو را
کاغذی بیاور
آرزوهایت را نیلی بنویس
بی قراری هایت را سبز
سرخ ترین سیب را بر گونه ات پیوند خواهم زد


۱۳۹۳ شهریور ۲۴, دوشنبه

@




دوستت دارم 

تاوانش را با آسمان طی کرده ام 

نام تو که میان باشد 

شب و روز به هم خواهند رسید 

زمین را بگذار مدام بچرخد 

ساده است 

نمی داند خواستن تو نیاز ریشه و خاک نیست 

نفسی است که به گردن آویز تو بند است 

خواه هر کجا که بیشتر بخواهی ام 

هر قدم که شیداتر عاشقم باشی 

از دور 

بی نور

پروانه ات خواهم بود

بال بالت خواهم زد



۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه

@




حکایت سر به مهری است 
مهربانی کودکانه ی چشمان مردی 
که خشم ، خاطره هایش را لای لای از خواب می پراند
و چنان زورقی لای کتاب مشق هایش 
سرگردان می ماند بین دو واژه 
 خشکی 
 سراب

به آینه امیدی نیست دلاور بی دل 
روایت رازهایت چشمان من است

ساده نیست 
ساده نیست بزرگ شدن کودکانه ها در گاهواره ی هولناک آنچه گذشت
 کوچک بودم هنوز که یاد گرفتم 
این نیز بگذرد
کوچک بودی هنوزکه یاد گرفتی
بسا چیزها نمی گذرد

حل معمای تنقاض
رسیدن به چراهای بی جواب 
و رها شدن در آغوش باد بداخلاق روزگار
نقاشی انسان مهربان را به ما آموخت 

نگاه کن
چه هنرمندانه ترسیم می کنیم
 یک سال و کمی بیشترک زندگی خاطره ها را
چه استادانه تذهیب می کنیم
 یک عمر و دو صد دور ترک مردن فاصله ها را

و تو شاهکار نگاه منی
که برای هیچکس نخواهم گفت 
حکایت سر به مهر مرد مهربانی هایت را 

و من مخلوق نفس های خداوندگار آغوش توام 
که برای هیچکس نخواهی گفت 
 راز صبور زن آفریده از عاشقی هایت را 

هرچه بود و هرچه هست
ما برای این روزها سراغ شعر نرفته بودیم
ما برای این شب ها به هیچ شاعری آفرین ها نگفته ایم
شعر اما
به خانه ی ما آمد
تا برای این روزها و همین شب ها
یاد بگیریم شاعر شدن را تا نمردن ها

غزل و قافیه و سبک و ردیف
همه محتاج همین چند نفس فاصله اند
که شیرین هرچند شهد تلخی های فرهاد نشد
دل سنگ بیستون اما لرزید

ما که بی غزل و قافیه
شاعر نگاه و نجوا شده ایم
حسابمان با بیست ستون هم شعر نمی شود


@




اکنون با توام 

نظاره گر بغض هایی که هیچکسشان ندید

از این فاصله تا آن خاطره 

هماره به یادم بیاور

که یاور من بوده ای 

چرا که یار من را به دیار سینه ام آورده ای

تا باز بشمارم نفس هایش را 

امن یجیب بسرایم قدم هایش را

نجوا کنم آیات چشمانش را 

و شکرانه ببارم اشکهایی را

که هیچکسشان جز تو نظاره نیست 


۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

@


 خود را به اسارت برده ام در جولانگاه چشمانت 
 از فاصله زنجیری ساخته ام بسته به دستانم 
و از بغض بمبی تا انفجار گریز قدم هایم 
راه فراری نیست 
اما تو نگاه بان وفادار نگاهانم باش 

سنگ بر سر راهمان انداختند
سادگان بی انصاف
ما دل باختگان دلگیری بودیم
آه می کشیدیم 
که  خدا دردش گرفت
 اشک هایش را به پای گل بوسه هایمان  ریخت
تو آمدی
من زنده شدم
حالا تو تاریخ نویس تمام تازه لبخندهایم شده ای 
من خاتون کهنه خاطرات آغوشت

کدام باغ به زیبایی زندان چشمان توست؟
 کدام زندانی به زندان بان عاشق
که من حصار مژگان تو را تا انتهای شب سروده ام 

هر بار ستاره به ماهی چشمک زد 
حوض ترک برداشت اما نشکست
که ایمان داشت آخر قصه ی ماهی 
آغوش خیس خود اوست

و من گریستم بر پرده ی سیاه فاصله 
رختی شد لـَـخت بر اندامم
تو یک بار دیگر عاشق تر
من هزار بار شیدا تر

قفل ها بسته اند 
و خیال باز شدنشان نیست 
وقتی این همه خیسی انعکاس هوس است و آغوش

رقص شیرها در زندان دیدنی تر است؟
باشد ....
ما پشت همین فاصله به زیبایی هزار هوس هزار شب رقصیده ایم
هزاران شب دیگر هم
پیشکش سکوت خیالات شما
به راستی صدای سایش زنجیر هایمان را نمی شنوید؟







۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

@





دلم برای زخم هایم می سوزد 
و برای روحم 
و برای لبخندهایم 

من دچار گذشتن شده ام 
و گذشته ای که هر روز با من و تنهایی بزرگ تر می شود 
تمام نمی شود 

دلم برای زنی که در من است می سوزد 
زنی که در آینه می بیند 
غرور چشمانش هر روز پیرتر می شود 
و تمام زندگی اش توهم زیبایی است 
توهم عشق 
توهم هم خوابگی 
توهم بودن 

تو ... تو هم همان توهم خسته ی عاشقانه ای هستی 
که من سال ها پس از این نیز دوستت خواهم داشت 
درست شبیه خاطرات کودکی ام 
مثل دوستت دارم گفتن هایت 
یا شباهت چشمانت با همه ی آنچه که مدت هاست ندیده ام 

خسته تر از آنم که تکیه گاه خیالات زنانه ام باشم 
یک نفس عمیق ...نوشیدن یک استکان چای 
حجم شانه هایم را به وهم آغوشت میهمان می کنی؟
زخم هایت را خیس از بوسه خواهم کرد

....بی زحمت صدایم کن

شفای قدم هایت معجزه ی خیال های زنی است 
که بی انکه قرار باشد آمدنت
هر روز حدود غروب بغض می کند از نیامدنت 

می ترسم اشک هایمان خشک شوند
دلمان خوش
وحشت ناک تر از این نیست
که راضی باشیم به سهم خیال

داشتم از خودم می گفتم 
که باز تو آمدی شعرم را گرفتی  
داشتم می گفتم 
دلم به حال زخم های زنانه ام می سوزد
که به یادم آمد 
ندیدن زخم های تازه ی مردانه ات 

دلاور بی دل 
در امن سینه ام بمان 
من هنوز " مرهم بنفش آجین اساطیری" تو هستم

خیالت آسوده
تا زن است و تن است و من
گاه و بیگاه دل می شکند
اما
راه و بیراه شعر می شکفد

تا عشق هست و صدا و تو
مسیر یکی است
 نی نی چشمان تو 




۱۳۹۳ مرداد ۳۱, جمعه

@





همان جا بمان 
بغض هایم اهلی سایه ای شده اند 
که بهانه می گیرند وسعت شانه هایش را
خورشید که بخیل نمی شود 
زمین وامانده از حرکت 
تو جا به جا نشو 



از این راه دور تا آن بی راهه ی نزدیک 
صورتک های بغض کرده ام را که شمرده باشی می دانی 
از چند تا چند دوستت دارم 
می دانی از کِی تا کو 
من نوشتم بیا
تو نوشتی ..... هیـــــــــــــس
هیــــــــــــچ نگو
نخواه .... نیا




همان جا بمان 
آن جا که نشسته ای صدایت قطع نمی شود 
عصر امواج است 
و من ماهی کوچکی نوشته ام 
بر فرکانس دریایی ترین تماس
امواجش خیس نیست 
آبی نیست
تا بخواهی اما مهتابی است


جا به جا نشو 
بگذار ضعیف نشود صدای رابطه مان 
آغوشت امروز عجیب آرام است 
نه قطع می شود نه چارخانه ، چارخانه 
به گمانم فهمیده 
دیشب ما بر همین امواج لغزیدیم
و گوش ماهی ها سخت گرفته بودند 
حریم مان حرمت داشت
آرام خوابیدیم
اما کوتاه
تو خواب خانه مان را می دیدی
من رویای شانه ات را
که پریدیم
اما بلند

ما یاد گرفته ایم
تا خوابمان ببرد
ارتباط قطع می شود
چشمهامان ترسیده اند
اما تا شعر می خوانیم بیداریم

یک خط تو
یک خط من
گوش ماهی ها عاشق می شوند



۱۳۹۳ مرداد ۱۷, جمعه

@







باید بروم جایی که زیباست

آرام است

شبیه چایخانه ی صبح ها بین ساعت یازده تا یازده و نیم

شبیه سفرهایی که دو نیمه شب آغاز می شدند تا هفت صبح کاش به مقصد نمی رسیدند

باید چمدانم آماده باشد 

ابعادش دقیق دقیق

یه طول این همه دلتنگی

به عرض همان یک عالمه لبخند

ارتفاعش مهم نیست 

کافی است از چشم تو نیفتم 

باید راهی شوم 

زمانش مهم نیست 

همین که تو آن سوی انتظار من نشسته ای

یعنی سال هاست رسیده ام 

از آغوش تا بوسه

از عطر به نوازش



۱۳۹۳ خرداد ۱۴, چهارشنبه

@



می بینی؟

از زاویه ی نگاه تو دروغ زیبایی بودم 

بی نور ... بی سایه ... بی سیب 

صبور ِ مومن

به یک لبخند تو

سپید و ساده 

به بستر یک باغ سرخابی 

با گل های بزرگ 

بسیار بزرگ 




ما شتاب نکردیم 

زمان در دروغ همیشه می ماند 

حقیقت داشت رفتن 

من اما به صادقانه ترین نگاه قسم 

دروغ نبودم 




بازی همیشه بردن نیست 

آسان خندیدن نیست 

بازی شاید حسرتی است 

که تا هر ساعت ... هر ثانیه حتی 

به خیال پیروزی ات بغض خواهد شد




گمان کردی سایه کوتاه شد تو را ندید 

به درک؟!

خیال کردی پشت ابر رفتی او بارید 

به درک؟!


دردهایت را گوشه ی بی خیالی هایت ننویس

می خوانند و می خندند و می نویسند به درک 


دردی اگر هست بگذار زیبا شود 

اگر نیست نگذار طوبا شود 


که در برهوت 

نه طوبا می ماند و نه زیبا می رود 

تو می مانی و یک دنیا " به درک " 



نگفته بودمت ؟

زیبایی بدون بغض درد زیبایی است؟

حالا باز بخوان و بخند و یواشکی بنویس 

به درکــــــــــــــ

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

@





حكايت گوشت سوخته است دل سوختن ! يك خانه آن ور تر يكى مى گويد به به كباب ! يك خانه اين ور تر يكى مى گويد مال ما نيست ، بخواب ! هر نفس ، يك نفس اما يكى مى گويد : آه

@

مى گويد خواستم اما عشق تو ديگر فراموش نمى شود ... مى گويم نمى خواستم اما فراموشى تو ديگر عشق نمى شود

@






بايد بلند شوم

سوزن هاى ملافه ام را باز كنم

چارگوشه اش را تا بزنم

عطر تنم را مى دهد

نمى شويمش

من خواب ديده ام بادبادكى ساخته ام

و تو آن سوى هيچ دشتى دستى تكان نمى دادى

بايد مهيا بخوابم

خدا را چه ديده اى شايد امشب آمدى




@






دستانش بوى حساب مى داد لب هايش طعم كتاب

و بى محابا محاسبه مى كرد حجم توانايى من را

از درد مى گفتم دو دو تايش نماندن بود

از بغض مى خواندم پنج پنج تايش شكستن بود

هر بار گفتمش دوباره حساب كن

توان من را به توان هزار رساند

و لبخند زد

و نفس كشيد

من در جبر كم آوردم او در مثلثات ترسيد 

مرداد بود بى بال پرواز كردم

تا خرخره آبستن

پهلو به زانو مى رساندم درد نارس بزايد

دروغ سخت سقط مى شود

من نبايد سقوط مى كردم 

نجيبانه جيغ مى كشيدم

قبل تر در خودم زاييده بودم 

چه شب ها چه روزها نگران هيچ چيز نبودم

مگر بند ناف باور تو در آينه

جدول ضرب را مرور مى كردم 

شاپركى از كنج چراغ پريد من 

در تشت چشم هايم فارغ شدم

مرداد بود دوباره مادر شدم




*** 

توان من را به خواب هايت بسپار

ناقوس در كابوس

ظلمت در غربت

حاصلش بارها پريدن است

در رخوت

در حسرت

***

تو خوب مى دانى تركش كردم كه او سيگار را ترك كرد به خاطر من !!!

من اما سيگار مى كشيدم

حساب نمى دانم اما بى حساب مى كشيدم

تو خوب مى دانى بى حساب و كتاب شده ام 

با ضرب هاى مشكوك پيشانى ات

با حاصل آن همه بغض كه تو در گلو كاشته اى

تا سبز شود

تا بهارجوانه دهد 

مرداد بود اما 

كه مادر شدم

۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه

@


بیا برای خاطره هامان نامه بنویسیم 
بدون سلام
بنویسیم ما رفتیم 
ختم کلام 
همین که آفتاب تابید 
بگوییم گذشت شب
و یادمان نرود خورشید هنوز گرم ترین عشق آسمان است

۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

@




تو بازیگر خوبی بودی
بعد از تو هر که برای حظ به حوض چشمانم نگاه کرد فهمید یک زن خسته نیازی به نمایش ندارد
کسی باید باشد که قبل از کنار رفتن پرده ها بگوید بی خیال تماشا .....
قدم بزنیم ؟

تو بازیگر خوبی بودی..... 
آنقدر که بعد از تو تمام نقش ها تکراری اند و بازیگران ناشی
کاش تمام هنرت را رو نمی کردی 
دلم تماشا می خواهد و باور 
عاشقی با مردی از جنس هامون
نه زنی که سگ کشی وازه وازه ی بغض هایش شده 

این روزها در کوچه ی تنهایی من مردان زیادی به جای تو شرمگین می شوند
و این خیال نیست 
خلوت تاریک زنی است در کشاکش زندگی
که نمی داند باید برای خاطره هایش چگونه پر کند نقطه چین مردانی را
که نه شهامت ماندن دارند و نه جسارت رفتن 
تو دور می زنی خودت را 
و دور می شوی 
دوران ما تمام شد 
ببین !
تمامش نمی کنی ؟

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

@






چیزی از " درد غریب " شنیده ای؟ درد مظلومی است ، نه جای زخمی دارد و نه کبودی و نه حتی هیچ جای ثابتی که بنشیند برای خودش بی ادعا درد بکشد . بی قرار است و ساکت همینطور مدام از لا به لای موهایت راه می افتد سر تا پای اندامت را می رود و می پیچد و به روحت می زند و باز از روحت به اندامت و همینطور بی وقفه این فاصله را طی می کند و با خودش حرف می زند ، شعر می خواند ، اشک می ریزد ... مغرور است نه با کسی حرف می زند و نه می گذارد تو سر صحبت را باز کنی . 

تو زندگی می کنی و این درد به دست و پای تو می پیچد ، مثلا بی هوا می آید بین انگشتانت ، درست وقتی که فنجان قهوه ات را باید سر بکشی ، دستت تیر می کشد ، چشمت تار می شود ، فنجانت می افتد ، دلت می شکند ، بغضت می بارد ، زمین و زمان بپرسند چه شد تو را هیچ نداری بگویی .... مثلا که چه ؟ گیرم بگویی یک جایی تمام غرور قلبت زیر پا مانده .... باورت زخم خورده ، حرمتت ترک برداشته ...... این حرف ها با کدام منطقِ بی خیال ، ولش کن به درک جور است ؟ حالا باید بنشینی برایشان دلیل و برهان بیاوری که صحبت از شخص نیست از شخصیت است ، از خیانت نیست از صداقت است ، صحبت از شکست نیست از شکستن است ... نفس نمانده سکوت می کنی 

همین می شود " درد غریب" که باز راه می افتد می پیچد به روح و تنت 

درد مظلومی است این درد غریب

۱۳۹۳ فروردین ۱, جمعه

@

حالا برو به سلامت
از من گذشت  
بگذار شكوفه ها به زندگى شان برسند
اين هوا كه هيچش شبيه دل من است 
با يك وعده ى بهارى باران نمى شود 
كافى است بگويى فصل باز شدن پنجره هاست اما نسيمت نوزد
یا مثلا بنویسی با بلبل ها در راه بودی
کلاغ حسادت کرد ، راهت را بست
راستی تا یادم نرفته بگویمت
بترس که بهار بو ببرد پاییز تو یعنی مرگ دروغین برگ  
طوفانى مى شود بى مروت 
شاخه و شكوفه را با هم مى شكند

دل كه نيست بشكند ، شعر بنويسد 
درخت است 
من كه نيستم به ريشه اش بزنند بايستد 
درخت است 

تا اين هوا سر سازگارى دارد 
 برو 
که آمدنت تنها نرسیدن بود 
اين دنيا هيچش شبيه من است 
حواست به من نبود، گذشت
به شکوفه ها
به برگ ها
به بهار باشد
آسان نمی گذرد

۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

@

 هیچوقت نفهمیدم در یک رابطه ی عاشقانه کسی که دروغ می گه تا رابطه قطع نشه بیشتر عذاب می کشه یا کسی که می فهمه تمام مدت دروغ شنیده ... اما منطقی اش اینه که آدم دروغگو از هر کلمه ی عاشقانه ی خودش می ترسه هر کلمه ای که می تونه باعث لذت بسیار در وجود معشوقه اش باشه و این احمقانه ترین و دوست داشتنی ترین ایثار است 

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

انزوا



دردناك است لبخند ماه بر پهناى دريا
وقتى ماهى نزديك به ساحل
مى داند ، خوب مى داند 
حال غريبان به دريا زده را

آواز بخوان زن 
اين گستره تا آخرين عطش لحظه هاى تو آبى است
و صداى موج موج چشمانت
ابتلاى رسيدن دستان توست به ابتداى نيامدن قدم هايش 
باور كن
زندگى همين انتظار عظيم است
در حقارت لحظه هايى كه نمى دانند
گاه براى باريدن نه ابر بايد است نه آب
كه كوير اگر به برهوتش ايمان بياورد
بر آسمان خواهد باريد

بگذار اين زمان در انزواى علاقه بميرد
بى گمان ساعت فردا مچ بى قرارى را مى گيرد 
و راس وفادارى ات رسم آمدن را به جا خواهد آورد


۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

خلاصی

شهر همان شهر ، آسمان همان آسمان و راه همان راه همیشه بود ... مثل همیشه هواپیمایی هر از گاه از بالای سرم رد می شد ... اولین بار که لبخند زدم معنی خاصی برام نداشت بار دوم که سرم رو به آسمون گرفتم و با نیش خند گفتم " چقدر با آسمون و هواپیماهای این شهر حرف زدی دختر!" تازه حس کردم دیگه بغض ندارم، دیگه وقتی صدای هواپیما می شنوم آه نمی کشم ... زدم زیر آواز کمی بعد به خودم اومدم دیدم ترانه ی تازه ای می خونم ! نه تنها دیگه زیر لب زمزمه نمی کنم " عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی می کنم " بلکه با صدای بلند می خوندم " رفتم در میخانه حبیبم خوردم دو سه پیمانه و ........." شونه ای بالا انداختم و گفتم چرا که نه و ادامه دادم تا به همون پیچ رسیدم ، اسمش رو گذاشته بودم پیچ لعنتی ... نمی دونم چرا از وقتی به خونه ی جدید اومده بودیم تا به این پیچ می رسیدم یعنی دقیقا جایی که پنجره ی اتاقم دیده می شد به طرز عجیبی اشک هام بی مقدمه سرریز می شد و گاهی مجبور می شدم برم پشت ساختمون چند دقیقه ای بشینم تا آثار بغض و اشک از صورتم بره و بعد راهی خونه بشم اما .... اما امروز نه تنها این اتفاق نیفتاد بلکه با دیدن پنجره ی اتاقم نفس راحتی کشیدم و گفتم " آخیـــــــــش رسیدم خونه " اینجا دیگه واقعا  تعجب کردم ... ایستادم ، خواستم بدونم دلیل این تغییرات چیه ؟ مرور کوتاهی کردم خودم و روزهایی که گذشته بودن رو ... دیدم که بی تفاوتم یا شاید بخشیدم ، این مدت مدام برای خودم تکرار می کردم همه چیز رو تا نبخشم تا اقلا از دستش ناراحت باشم ! خوب می دونستم روزی که از این همه بی انصافی ازرده نباشم یعنی " نقطه "  ... به هر حال دیگه ازش ناراحت نیستم ... دیگه نمی خوام برام توضیح بده ... دیگه دوست ندارم هیچ چرایی رو بهش بگم و هیچ چرایی رو بهم جواب بده 

خلاص شد این دل !

کوله پشتی ام رو محکم کردم و نفس عمیقی کشیدم گفتم : حکایت غریبی است عشق و تقلا ! و رفتم تا نمک حمامی رو که اسانس لوندر می داد با یک موسیقی آروم امتحان کنم .... چقدر ماهیچه هام بعد از ده ساعت کار خسته بودن ...

نه قلبم


این تن من است .... نه تو




۱۳۹۲ اسفند ۱۶, جمعه

تمام شد ....




عاشق سایه ای بود که از نور گریزان بود 

و نمی دانست بی نور سایه نیست

رفت تا به شب دل ببندد

تمام شد 

و عشق پشت ناتمامی دیوارها قدم می زند 

شبیه مجنونی با موهای پریشان و تکه نانی که یعنی هست 

به سایه ها سلام می کند 

و در دل می خواند

کاش دیگر هیچ سایه ای به شب دل نبندد

با سیاهی نرود 

تمام نشود 

و بلند می نالد 

......نازنین

" دل تنگی خوشه ی انگور سیاه است 

لگد کوبش کن 

لگد کوبش کن "