۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

با گرگها

چه جانی دارند دستانی که می توانند در آغوش بکشند کفتاری را که بر سر لاشه ی معشوقه اش با گرگ ها خوش رقصید

چه جانی دارند دستانت !

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

مسافر




این که نشد
اگر مسافری
که نباید بارت را بر دل ما بگذاری
رسمش این است : برداری با خودت ببری

نگاه کن
دل من شده است انبار
در استراحت گاه مسافرانی که هیچ نمی دانم
بارشان چیست ؟
کارشان کدام؟
از کجا بودند؟
تا به کجا؟

خوابیدند
بیدار شدند
گذاشتند
رفتند

زنی ماند و امانت روزگار بر گردنش

می خواهم درب این سرسرا را ببندم
بیایید
بارتان را بردارید
بروید

راضی به وهم

کنار تمام خاطراتم نشسته ای
انگار نه انگار روزهایی هم بودند که تو نبودی
خوب که فکر می کنم
شانه های تو، دستان تو ، نگاه تو از آغاز بود
وگرنه چطور دوام اوردم گذران آن همه سخت را ؟

بیدارم نکنید
همین که وهمش هست راضیم

شرط شعر




دلم سکوت می خواهد
همان شب های روشنی که
تو می نوشتی
من نگاه می کردم
تو شاعر می شدی
من شعر می خواندم

واژه باران بودیم
در سکوت مطلق

من شرط شعر های تو را خوب می دانم
قول می دهم وقتی می نویسی چای هم نیاورم
بیا دوباره برایم شاعر شو
دلم سکوت می خواهد

کابوس بیداری


زندگی که خوابش کابوس است و بیداری اش کابوس به مرگ که می ارزد .... تمامش کن

چاردیواری




اینجا چاردیواری است که قاب عکس های خالی بر دیوارهای ناتوانش کوبیده شده اند. اینجا جایی است که باید محکم به دیوارها بچسبی مبادا بریزند و خراب شوند بر سرت. اینجا هیچ دیواری تکیه گاه نیست و هیچ سقفی سایه سار نیست .باید روی دو پای خودت بایستی یک دست به دیوار و یک دست به سقف بچسبانی تا حریمت بی حرمت نشود .

غربت به قربت




با خودم فکر می کنم آخرش که چه وقتی تمام راه ها به یک ایستگاه ختم می شوند و خاتمه می یابد هر انچه شروع شده بود روزی.
گیرم من بازنده ترین بازیگر زمین باشم تو قهرمان دو عالم!
من یک لحظه از دنیای پردردم را با تمام دنیای بی دردی تو عوض نمی کنم .
نمی دانی یعنی نباید هم بدانی که برای دیدن و دانستن این درد ها باید از بی دردی ها گذشت.
مانند همیشه من گذشتم حتی از بی دردی های تو.

شنیده ام کلاغی خبر مرگ مرا مدام در کوچه های این شهر قار می زند. خیالی نیست . دارم به ایستگاه آخر نزدیک می شوم.
شعر شعور می خواهد نه شعار ... مثلا شاعر می گوید:

هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند

چیزی نمانده از غربت به قربت خواهم رسید .
نــــــــــوش

نه همیشه ...گاهی




گاهی نه همیشه.. گاهی
حجم دردهایم از کالبد و روحم بیرون می زند
سر درد خوره می شود
روح درمی ماند از تسکین اندامم
و تمام بودنم گویی زیر فشار بایدها ، نبایدی می شود
که انگار هرگز نبود

همیشه که نه .... گاهی ... تنها گاهی
این دنیا با تمام بزرگیش
برایم کوچک می شود
زمین تنگاتنگ مرا در خویش می فشارد
آسمان آسم می گیرد
نفسم می رود
زمان می دود
من اما در گرداب دیروزها شتابان به گورستان فردایی می روم
که امروز در آن دفن شده است

سیاه پوشان بر تنم فاتحه می خوانند
که رفت به فتح زمان
و در سینه ی زمین فاتح شد

سپید رویان به زیر پایم گل می پاشند
که آمد به نسیم گاه و رها شد از طوفان

آی خدایان بی پیامبر
ای پیامبران بی خدا
من برای ورود به جهنم نیز
آداب خودم را خواهم داشت
آرام
سبک
گردن افراشته
خرامان

تنهــــــــــــا

زن ایرانی




گفتم: به ما زنان ظلم می شود . زنان ما هیچ حقی ندارند. تجاوز خانگی و غیر خانگی بالاترین رقم را دارد اما بی صدا. زن باید خفه باشد تا زنده باشد. تا مادر باشد حتی تا فرزند باشد

گفت: تو چرا درگیری؟
گفتم : من زنم ... ایرانی

گفت: تو که تجاوز نداشتی ، ندیدی
گفتم : من زنم ... ایرانی

گفت: تو که درس خواندی ... رشد کردی
گفتم : من زنم ... ایرانی

نگاه کردم
نگاه کرد
زن بودیم ... ایرانی
بغض کردیم ... ایرانی ِ ایرانی

بغض خاطره



انگار تمام دنیا
برای دوری ما پیمان بسته اند
مایی که با کسی کاری نداشتیم
دل ما باری بر دل کسی نبود... بود؟
گاهی حرفی بود و چای و خاطره ای
شعری بود و قهوه و زمزمه ای

مگر نه اینکه کنار ما لبخند می زدند
چه شد که اخم کردند بر دل خنده هایمان؟

تقصیر ندارند
ساده نبود کنار هم بودن و دلتنگ شدن هایمان
نفهمیدند

به گمانشان دور که می شویم دلمان شور می زند
یا شاید مانند لیلی و مجنون سر به کوه می زند
ما که افسانه نیستیم
ندیدند که ما حقیقتیم؟

ندیدند
نمی دانند
عشق یعنی
تو باشی و من دلتنگی کنم
من باشم و تو بی قراری کنی

دل بسته ی بودن که باشی
نبودن در کار نیست
دوری درد دل های ما می شود بی کلام
و بغض خاطره ی اولین دوستت دارم به جای سلام

پلکان ریخته




هزاری هم که پله را به چشم بالا و پایین عبور کنید باز عقل حکم می کند زمان گذر کردنش نیم نگاهی به لبه های پریده اش بیندازید
پله است .... قبول

گاه شما را به آرامش می برد
گاه به درد
گاه شما را به لذت می برد
گاه به خشم
گاه شما را به بالا می برد
گاه پایین

همه ی این ها قبول
اما پله .... پله است
دل ندارد ... درست
فرسوده که می شود !
می ریزد!

شرط عقل است
کنارش بنویسند

با احتیاط رد شوید
امکان ریزش بسیار است

__________________________________

این نه شعر بود نه شعار .... درد پله ای است که از رد پا خسته و سیاه شده است

امضا ندارد حلالتان

خداحافظ




همیشه که خداحافظی را نباید گفت یا نباید شنید همانطور که همیشه هم لازم نیست ر اه بیفتی برای رفتن . گاه همانطور که نشسته ای تمام دنیا به تو اشاره می کند رفته ای چون ماندنی نبودی

رد چشمانت

رد خیانت تو فرق داشت
نه کبودی بود
نه جای دندان
نه رنگی قرمز روی گونه یا پیرهنت

رد خیانت تو چشمانت بود
که دو دو می زدند
تا در نگاهم نایستند
تا خیره نشوم
تا نبینم که چشمانت لب های او را بوسیده اند

ماهی قرمز

ماهی قرمز خانه ی پدری من "پنج " ساله شد.... جایی که عشق باشد ماهی ها هم زندگی را دوست خواهند داشت . خانه ی ما برای همه عشق دارد حتی برای ماهی ها. تا باد چنین بادا
 

من تکانی



سال من تازه شد در خانه ای که از بس خانه نیست من را خوب تکاند

صدای پدر



سجاده ام پهن است رو به نفس های تند دلم
سمت دنج ترین زاویه ی نگاه خدا
آنجا که دست هیچ کس جز صبر بر شانه ام نیست
و صدایی درست شبیه صدای پدر در گوشم

این زمستان اخرین سرمای گونه های لبخند زده ی توست

@



نشسته ای با خودت به حساب
 چند ستاره تا او راه است؟
 ناگهان  صدایش ......
 صدای او  که می گوید

عشق اگر عشق باشد معجزه می کند

روزگار برزخ


ورق می زنم روزهایی را که دوست داشتن را در میان گم راه های برزخ یاد گرفتم .
حهنم داغ بود ... درد داشت اما من عشق را و خدا را در فضایی مردانه با ظرافتی زنانه زندگی کردم
و این آسان نیست .
من این روزها را با تمام تیرگی هایشان دوست می دارم

۱۳۹۰ اسفند ۱۹, جمعه

شرط شعرهایت قبول




دلم سکوت می خواهد
همان شب های روشنی که
تو می نوشتی
من نگاه می کردم
تو شاعر می شدی
من شعر می خواندم

واژه باران بودیم
در سکوت مطلق

من شرط شعر های تو را خوب می دانم
قول می دهم وقتی می نویسی چای هم نیاورم
بیا دوباره برایم شاعر شو
دلم سکوت می خواهد

بودی حتی آن روزها که نبودی



کنار تمام خاطراتم نشسته ای
انگار نه انگار روزهایی هم بودند که تو نبودی
خوب که فکر می کنم
شانه های تو، دستان تو ، نگاه تو از آغاز بود
وگرنه چطور دوام اوردم گذران آن همه سخت را ؟

بیدارم نکنید
همین که وهمش هست راضیم

سرسرا که نیست !




این که نشد
اگر مسافری
که نباید بارت را بر دل ما بگذاری
رسمش این است : برداری با خودت ببری

نگاه کن
دل من شده است انبار
در استراحت گاه مسافرانی که هیچ نمی دانم
بارشان چیست ؟
کارشان کدام؟
از کجا بودند؟
تا به کجا؟

خوابیدند
بیدار شدند
گذاشتند
رفتند

زنی ماند و امانت روزگار بر گردنش

می خواهم درب این سرسرا را ببندم
بیایید
بارتان را بردارید
بروید


گاهی می خواهی بی تابی نکنی. می خواهی نشان بدهی آرامی . هیچ جای نگرانی نیست . بی نیازی ، سرت هم بالاست ، زندگی هرکس به خودش مربوط است ، می خواهی نشان بدهی روشنفکری و مستقل. روی پای خودت بوده ای و خواهی ماند .... می خواهی مثل همیشه باشی
اما انگار نیستی... مثل همیشه نیستی، بی تابی ، بی قراری، نگرانی ، دلشوره ی دل تنگی با شیرینی دل بستن مخلوط می شود و مزاج روحت را به هم می ریزد... بغض می کنی، لب گاز می گیری تا بغضت باز نشود تا بگویی آرامی

ناگهان یک چیزی مثل بختک می نشیند روی سینه ات دست می گذارد روی گردنت ... نفست بیرون نمی آید ، دست و پایت کرخت می شود ، دنیا برایت کوچک می شود . جاده ها اما بلند و بلند تر... می دوی اما پاهایت حرکت نمی کنند... فریاد می زنی اما صدایت بیرون نمی آید ..... سایه ها دنبالت می کنند ... برمی گردی اما کسی نیست ... می ترسی اما ترسی نیست ... به آب می زنی ، وسط دریا دست و پا می زنی اما غرق شدنی در کار نیست ، حتی خیس هم نمی شوی. ناسزا می گویی اما شعر می شود... گریه می کنی اما لبخند می شود ... لبخند می زنی اما بغض می روید ...
گیج می شوی... منگ می روی
ساکت می نشینی
نگاه می کنی
فکر می کنی

تازه می فهمی
عاشق شدی...... رفت

نگفتمت؟؟؟

نگفتمت؟


من را می برد به سال های کله شقی و زبان درازی و مادری نگران و پدری محتاط که مدام می گفتند صدای تو میان این همه همهمه گم می شود ... نتیجه اش می شود شکست ....... دختری که هیچ گاه پشیمان نشد و هر اشتباهش را یک تجربه نامید ، امروز شکست و همچنان مشغول چسباندن خرد تکه های خود است

مادری که هنوز می گوید: نگفتمت؟؟؟

شال آرزو می بافم از طرح زیر و روی دنیایم



روزی اگر کنار تو فردا را نوشتم
به هیچ کس نخواهم گفت
دیروز ها در خواب
شال آرزو می بافتم

امروز بیدارم یا رویا ست نمی دانم
اما کلافه نیستم
از این که کلاف کم اورده ام

شال نا تمامم را گذاشته ام در بالاترین قفسه ی سینه ام
کلاف آخرش را تو باز کن
من تمامش می کنم

کور می شود چشم روزگار سرد
تو گرم می شوی
من دلگرم

روزی "اگر" کنار تو فردا را نوشتم
خواهی دید
زیر و روی دنیای من
طرح مردانه ی دستان تورا
بر زندگی زنانه ام چه زیبا انداخت

خط سرنوشت




بی قراری قرارهایمان از رفتن تو نیست
سرنوشت من زندگی زیر سقف تنهایی است
حتی ان زمان که دیگران سایه بر سرم می بینند
و دستی حلقه شده بر گردنم
من زیر تیغ آفتاب
تنهایی ام را می بوسم

تو خطوط سرنوشتم را خواندی
خط زندگیم تک افتاده بود
یادت که هست؟

حالا با خیال راحت برو
حال این روزهای من به خاطر هیچ کس است
سرنوشت من سفر است
غربت است

من تنهایی ام را دوست دارم
بارها با هم چای نوشیده ایم
رازها گفته ایم
سر بر شانه ی هم اشک ها ریخته ایم
بی آنکه رهایم کرده باشد
رهایش کرده باشم

خاتون دیوانه نیست




سرم روی بازوی تو رها می شود هرشب
دستم حلقه آویز گردنت
دلم که هیچ
بیچاره تکلیفش روشن است

می خواهم روی پهلوی چپم برگردم
موهایم به صورتت نخورد ... بیدار شوی؟
"
دیوانه
دیوانه
کنار تو نیست
رفته است
او کجا و گیسوی تو کجا؟
"

می بینی؟
کجایی ببینی
خورشید به جای سلام به من می خندد
شبیه زنی که دلش به حالم می سوخت
اما می خندید
وقتی در مترو خوابم می برد
از بس که خسته بودم

حق داشت بخندد
به قصه ی زنی که ناز داشت
اما ناز کردن نمی دانست

حالا فرق می کند
تو هستی...
نیستی؟

خودت به همه بگو

خاتون من خسته نیست
دیوانه نیست
و اگر هزار شهر از من دور باشد
روی بازوی چپش که می خوابد
گیسویش من را از خواب بیدار می کند

صبر کن حالا !



گفته بودم روزش خواهد رسید
صبر کن حالا

روزی که دیگر رویای مرا هم نخواهی دید
گفته بودم من امروز صبور شدم به نبودن هایت
تو هم روزی صبور خواهی شد
به نداشتن هایم

صبر کن حالا

پوزخندهایت را میان بغض هایم پیچیدم
گذاشتم برایت
روی طاقچه ی دلتنگی
کنار تابلوی تنهایی
زیر دستمال حریر اشک

شانه هایت که لرزید از دلشوره
بغض که راه گلویت را بست
دلت که سوخت از غربت
شاید به درد تنهایی هایت بخورند
روزگاری که چندان هم دور نبود
همان پوزخندها تمام تنم را به زمهریر تنهایی می بردند

نخواهی سوخت در غربت

زن است



زن است
گاهی دلش می خواهد گردنش را بالا بگیرد
به صورت مردی نگاه کند
با افتخار در نی نی چشمانش
و سکوت لبخندی جذاب و زنانه
فریاد بزند
او مرد من است
من او را دارم
تمام تنهایی من است
باور من است
حسادت من است
عمق احساس من است
او رویای دیرباز من است

زن است
زیبا پسند است
گناه از شما نیست
اگر نمی دانید
نی نی چشمانش
و سکوت لبخندش
گاه یعنی برو
تمام شد

رقص با خدا



می خواهم آرام بنویسم
نرم و لطیف

می خواهم حریر سیاه را از تن شعرهایم به در آورم
بگذار سنتها را بشکنیم
من و واژه هایم زین پس
در سوگ از دست دادن هرآنچه رفتنی است
سپید می پوشیم

روی ابرها می نشینیم
چون مه رقیق شده
لا به لای نفس های زندگی می رقصیم

واژه ها دور من حلقه می زنند
ستاره ها زیر پای من نور می پاشند
هفت آسمان را پله پله بالا می روم

شالی از مخمل سپید به خدا هدیه می کنم
ماتم از آسمانم می رود
مرا به صحنه ی زندگی می برد

دست او بر کمرم
دست من بر گردنش
زمین را می چرخیم
زمان را می گردیم

چون کبوتران
در حرم بی حریم آسمان
با خدا می رقصیم


شرخر.... سرخر



انروز كه جواب شرخر ها را مى داد فهميد روزى مثل امروز بايد در برابر هر خرى سكوت كند.....بينوا خر!!!

خشونت سزاوار هیچ انسانی نیست !

















نـــــــه تنها به این معنی است .... نــــــــــــه !