این که نشد
اگر مسافری
که نباید بارت را بر دل ما بگذاری
رسمش این است : برداری با خودت ببری
نگاه کن
دل من شده است انبار
در استراحت گاه مسافرانی که هیچ نمی دانم
بارشان چیست ؟
کارشان کدام؟
از کجا بودند؟
تا به کجا؟
خوابیدند
بیدار شدند
گذاشتند
رفتند
زنی ماند و امانت روزگار بر گردنش
می خواهم درب این سرسرا را ببندم
بیایید
بارتان را بردارید
بروید