گفته بودم روزش خواهد رسید
صبر کن حالا
روزی که دیگر رویای مرا هم نخواهی دید
گفته بودم من امروز صبور شدم به نبودن هایت
تو هم روزی صبور خواهی شد
به نداشتن هایم
صبر کن حالا
پوزخندهایت را میان بغض هایم پیچیدم
گذاشتم برایت
روی طاقچه ی دلتنگی
کنار تابلوی تنهایی
زیر دستمال حریر اشک
شانه هایت که لرزید از دلشوره
بغض که راه گلویت را بست
دلت که سوخت از غربت
شاید به درد تنهایی هایت بخورند
روزگاری که چندان هم دور نبود
همان پوزخندها تمام تنم را به زمهریر تنهایی می بردند
نخواهی سوخت در غربت