۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

بغض خاطره



انگار تمام دنیا
برای دوری ما پیمان بسته اند
مایی که با کسی کاری نداشتیم
دل ما باری بر دل کسی نبود... بود؟
گاهی حرفی بود و چای و خاطره ای
شعری بود و قهوه و زمزمه ای

مگر نه اینکه کنار ما لبخند می زدند
چه شد که اخم کردند بر دل خنده هایمان؟

تقصیر ندارند
ساده نبود کنار هم بودن و دلتنگ شدن هایمان
نفهمیدند

به گمانشان دور که می شویم دلمان شور می زند
یا شاید مانند لیلی و مجنون سر به کوه می زند
ما که افسانه نیستیم
ندیدند که ما حقیقتیم؟

ندیدند
نمی دانند
عشق یعنی
تو باشی و من دلتنگی کنم
من باشم و تو بی قراری کنی

دل بسته ی بودن که باشی
نبودن در کار نیست
دوری درد دل های ما می شود بی کلام
و بغض خاطره ی اولین دوستت دارم به جای سلام