انگار تمام دنیا
برای دوری ما پیمان بسته اند
مایی که با کسی کاری نداشتیم
دل ما باری بر دل کسی نبود... بود؟
گاهی حرفی بود و چای و خاطره ای
شعری بود و قهوه و زمزمه ای
مگر نه اینکه کنار ما لبخند می زدند
چه شد که اخم کردند بر دل خنده هایمان؟
تقصیر ندارند
ساده نبود کنار هم بودن و دلتنگ شدن هایمان
نفهمیدند
به گمانشان دور که می شویم دلمان شور می زند
یا شاید مانند لیلی و مجنون سر به کوه می زند
ما که افسانه نیستیم
ندیدند که ما حقیقتیم؟
ندیدند
نمی دانند
عشق یعنی
تو باشی و من دلتنگی کنم
من باشم و تو بی قراری کنی
دل بسته ی بودن که باشی
نبودن در کار نیست
دوری درد دل های ما می شود بی کلام
و بغض خاطره ی اولین دوستت دارم به جای سلام