می خواهم آرام بنویسم
نرم و لطیف
می خواهم حریر سیاه را از تن شعرهایم به در آورم
بگذار سنتها را بشکنیم
من و واژه هایم زین پس
در سوگ از دست دادن هرآنچه رفتنی است
سپید می پوشیم
روی ابرها می نشینیم
چون مه رقیق شده
لا به لای نفس های زندگی می رقصیم
واژه ها دور من حلقه می زنند
ستاره ها زیر پای من نور می پاشند
هفت آسمان را پله پله بالا می روم
شالی از مخمل سپید به خدا هدیه می کنم
ماتم از آسمانم می رود
مرا به صحنه ی زندگی می برد
دست او بر کمرم
دست من بر گردنش
زمین را می چرخیم
زمان را می گردیم
چون کبوتران
در حرم بی حریم آسمان
با خدا می رقصیم