۱۳۹۰ اسفند ۱۹, جمعه



گاهی می خواهی بی تابی نکنی. می خواهی نشان بدهی آرامی . هیچ جای نگرانی نیست . بی نیازی ، سرت هم بالاست ، زندگی هرکس به خودش مربوط است ، می خواهی نشان بدهی روشنفکری و مستقل. روی پای خودت بوده ای و خواهی ماند .... می خواهی مثل همیشه باشی
اما انگار نیستی... مثل همیشه نیستی، بی تابی ، بی قراری، نگرانی ، دلشوره ی دل تنگی با شیرینی دل بستن مخلوط می شود و مزاج روحت را به هم می ریزد... بغض می کنی، لب گاز می گیری تا بغضت باز نشود تا بگویی آرامی

ناگهان یک چیزی مثل بختک می نشیند روی سینه ات دست می گذارد روی گردنت ... نفست بیرون نمی آید ، دست و پایت کرخت می شود ، دنیا برایت کوچک می شود . جاده ها اما بلند و بلند تر... می دوی اما پاهایت حرکت نمی کنند... فریاد می زنی اما صدایت بیرون نمی آید ..... سایه ها دنبالت می کنند ... برمی گردی اما کسی نیست ... می ترسی اما ترسی نیست ... به آب می زنی ، وسط دریا دست و پا می زنی اما غرق شدنی در کار نیست ، حتی خیس هم نمی شوی. ناسزا می گویی اما شعر می شود... گریه می کنی اما لبخند می شود ... لبخند می زنی اما بغض می روید ...
گیج می شوی... منگ می روی
ساکت می نشینی
نگاه می کنی
فکر می کنی

تازه می فهمی
عاشق شدی...... رفت