۱۳۹۰ اسفند ۱۹, جمعه

سرسرا که نیست !




این که نشد
اگر مسافری
که نباید بارت را بر دل ما بگذاری
رسمش این است : برداری با خودت ببری

نگاه کن
دل من شده است انبار
در استراحت گاه مسافرانی که هیچ نمی دانم
بارشان چیست ؟
کارشان کدام؟
از کجا بودند؟
تا به کجا؟

خوابیدند
بیدار شدند
گذاشتند
رفتند

زنی ماند و امانت روزگار بر گردنش

می خواهم درب این سرسرا را ببندم
بیایید
بارتان را بردارید
بروید