گاهی نه همیشه.. گاهی
حجم دردهایم از کالبد و روحم بیرون می زند
سر درد خوره می شود
روح درمی ماند از تسکین اندامم
و تمام بودنم گویی زیر فشار بایدها ، نبایدی می شود
که انگار هرگز نبود
همیشه که نه .... گاهی ... تنها گاهی
این دنیا با تمام بزرگیش
برایم کوچک می شود
زمین تنگاتنگ مرا در خویش می فشارد
آسمان آسم می گیرد
نفسم می رود
زمان می دود
من اما در گرداب دیروزها شتابان به گورستان فردایی می روم
که امروز در آن دفن شده است
سیاه پوشان بر تنم فاتحه می خوانند
که رفت به فتح زمان
و در سینه ی زمین فاتح شد
سپید رویان به زیر پایم گل می پاشند
که آمد به نسیم گاه و رها شد از طوفان
آی خدایان بی پیامبر
ای پیامبران بی خدا
من برای ورود به جهنم نیز
آداب خودم را خواهم داشت
آرام
سبک
گردن افراشته
خرامان
تنهــــــــــــا