۱۳۹۰ اسفند ۱۹, جمعه

نگفتمت؟؟؟

نگفتمت؟


من را می برد به سال های کله شقی و زبان درازی و مادری نگران و پدری محتاط که مدام می گفتند صدای تو میان این همه همهمه گم می شود ... نتیجه اش می شود شکست ....... دختری که هیچ گاه پشیمان نشد و هر اشتباهش را یک تجربه نامید ، امروز شکست و همچنان مشغول چسباندن خرد تکه های خود است

مادری که هنوز می گوید: نگفتمت؟؟؟