سرم روی بازوی تو رها می شود هرشب
دستم حلقه آویز گردنت
دلم که هیچ
بیچاره تکلیفش روشن است
می خواهم روی پهلوی چپم برگردم
موهایم به صورتت نخورد ... بیدار شوی؟
"
دیوانه
دیوانه
کنار تو نیست
رفته است
او کجا و گیسوی تو کجا؟
"
می بینی؟
کجایی ببینی
خورشید به جای سلام به من می خندد
شبیه زنی که دلش به حالم می سوخت
اما می خندید
وقتی در مترو خوابم می برد
از بس که خسته بودم
حق داشت بخندد
به قصه ی زنی که ناز داشت
اما ناز کردن نمی دانست
حالا فرق می کند
تو هستی...
نیستی؟
خودت به همه بگو
خاتون من خسته نیست
دیوانه نیست
و اگر هزار شهر از من دور باشد
روی بازوی چپش که می خوابد
گیسویش من را از خواب بیدار می کند