۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

@



هزاری گیسوانش سپید شوند
چشمانش خیس
دیده نمی شود رویاهای زنانه ی دختری
که همیشه کوچک مانده است

جهیزیه اش چای خوری گل قرمز سه سالگی اش بود
و مهمان هایی که چای نوشیدنشان تا سی و چند سالگی اش نمایش بود

نمایش زندگی زنی
که کالسکه ی نوزادش
همیشه صورتی خواهد بود
و شیشه ی شیری که هرگز تمام نمی شد

آن روزها هیچکس زن بودنش را باور نداشت
مادر بودنش را گلی هدیه نمی کرد

درست مانند این روزها

آب از آب تکان نخورده
ملالی نیست

@




بعضی حرف ها را گفتن مانند این است که مرده ای را از قبر بیرون بیاوری و برایش یک دل سیر عزاداری کنی ... مرده ای که پیش تر ها فقط دفنش کرده بودی ... زنده ای که گورش کابوس های شبانه ات بود و کفنش ملافه ای که تو سر بر آن می گذاشتی تا کپه ی مرگت را زمین بگذاری تا صبح ..... تا چشمانت نبینندش ... نشنوندش ........ حالا مجبوری برایش مرثیه بخوانی ... گواهی دفن صادر کنی ... شمعی هم اگر شد روشن کنی و عود بسوزانی تا بوی مردار بیش از این مشامت را نیازارد

چندان عجیب نیست !
من خودم کنیزی را می شناسم که به چند سکه ی زر خریداری شد و جنازه اش بی خبر از خودش سال ها در ملحفه ی استراحت گاهش می غلتید ... باورش سخت است
جنازه ای که می غلتید !

تازه گی ها لب از لب باز کرده و از اعماق گور ادعای رهایی می کند . می خواهد آزاد شود ........ ترسناک نیست !
گوش هایتان را تیز تر کنید از این کنیزکان بسیارند که در گور خواب هاتان آواز زندگی سر می دهند ....................

@




پس ِ تمام گناهانم
کافی است به حوض چشمانت وضو کنم
یا به گَرد دستانت تیمم
و دو رکعت قامت ببندم شکرانه ی بودنت را

از تمام گل دسته های شهر
برای کبوتران حرم دوست داشتنت
دانه می پاشند ستارگان

و ماه تسیبح می گوید
ذره های درخشان خورشید را
میان انگشتان آسمان

مَحرم می شوند ماهتاب و آفتاب
و دعای من مستجاب

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

@



باید به پدرم می گفتم
نگاه تو مانند چشمان او مرا می نوازد
و من دوباره برای زندگی آواز ماندن می خوانم

یادم رفت بگویمش
که با تو از شاپرک که هیچ
از حیوانات پشمالو هم نمی ترسم

یادم که نرفت اما
حیای دخترکش  هنوز مانند روزهایی است که
نمی توانست شلوارک چارخانه اش را به تن کند !
هرچند دیوانه اش بود
و  در آینه زیباترش می کرد

پدرم باور می کند؟
من کنار تو به آرامش کودکیم نزدیک شده ام
به همان هوای خوش دخترانه
به استعداد زمین برای رویش یک جوانه
و نگاه عاشق زنی جوان اما مادرانه

_______________________

در زندگی حرف هایی هست که در دل می مانند ....... از بس دلنشین هستند

@

حالا که علوم طبیعی و منطق و الهیات در برابر ما کم آورده اند
بیا برای تمام دوستت دارم هایمان شماره بگذاریم
بی شک اعداد و ارقام هم از دور و برمان خواهند رفت
تسلیم می شوند

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

@



یکی در میان شده تمام زندگی ام

یکی در میان
نفس می کشم
خواب می بینم
موسیقی گوش می کنم
یکی در میان
تو را می بینم

حتی آینه ها یکی در میان شده اند
و شعر از میان افکارم روی خط فاصله لیز می خورد


پشت تمام این یکی در میان ها
سایه ای کمین کرده
که نمی خواهد در میان باشم

باید مدام شوم
من برای تمام نقطه چین های یکی در میان زندگیم
با مدادهای گلی
گلبرگ نقاشی کرده بودم
صبوری کرده ام
کوله بار بسته بودم
سازگاری کرده ام
تنبیه شده بودم
بغض کرده ام

خط فاصله هایم هرگز برابر نبود
صاف نبود
قرار من و زندگی از همان ابتدا یکی در میان نبود


در کارنامه ی تا به امروزم نوشته اند
رقصی مدام میانه ی میدانم باید است


مداد گلی های دفتر زندگی من
برای این همه یکی در میان
خط فاصله شدن

نتراشیده اند
به پاک کن رسیده اند

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

@



کلید هایم را جای خواهم گذاشت
کنار تمام آینه های تو در تو
یا پای شمعدانی های خوش رنگ و بو

نشان به همان نشان
که قفل قلبم دست تو مانده است
از این جا تا آن سوی رو به رو

@



آن روزها که بودی
قلکی ساختم از دوست داشتنت
مژه بر هم زدن ها یت را پس انداز کرده ام
برای تمام این روزها که نیستی

جای تو خالی است
اما نگاهت هست

غمی نیست

@



به درختی تکیه زدم
آرام گفتمش
آسوده باش
مدت هاست روی کاغذ نمی نویسم
حیف از تو نیست که نوشته های من چاپ شود؟
برگی در گوشم گفت:
پس چرا می نویسی؟
و من آرام زمزمه کردم :

دوست دارم دوست داشتن را

@




از کنار نوشته های من آرام بروید

می دانید بال چند پروانه همین جا زخمی شد
وقتی فهمیدند هیچ شمعی مانند زنی خسته اما روشن آب نمی شود؟

خبر دارید رنگین کمان بعد از خواندن من
کمر راست کرد تا مثلا از آسمان شرمسار نباشد؟

از آن مردی که در باران آمد
در دستش نان نداشت ، در نگاهش تیشه داشت چیزی شنیده اید؟
چترش را در همین نوشته ها باد برد
تیشه اش نم کشید
از دستش افتاد
پایش تیر کشید
و گنجشک از شاخه پرید که پرید

بگذریم از لاله هایی که میان واژگان من به بلندای بید مجنون کوچه مان ناز می فروختند .

و خاتونی که پا به پای گیسوان سپید من چادر سیاه صبوری اش را به دندان کشید
و ابرو هلال کرد برای دلربایی از شب !

از کنار نوشته های من آرام بگذرید
که این جا برای هیچ لطافتی از جنس امروز ماندگار نیست .

من در واژه هایم به زمختی دستان خسته ی زندگی بوسه می زنم
و از دهان مرگ لب می گیرم

می دانستید ؟
در اوج لطافت می شود پشت به آسمان کرد و با خاک خوابید!
بی آنکه غرور خورشید جریحه دار شود
و یا دل ماه بشکند

واژه های من برای ماندن نیستند
بخوانید و آرام بروید

ماندن
مانند
من
درد
دارد

@



سالش مهم نیست
بعد از هزار می تواند هزاران عدد باشد
اردیبهشت است
و من بعد از آن همه سفر
هنوز در راه مانده ام
بی آنکه راهی شده باشم

کجایش مهم نیست
پشت در می تواند هزاران جاده و خانه باشد
اردیبهشت است
ماهی که حادثه ی تو روی سینه ام رخ داد
من دستان تو را که کوچک بودند بوسیدم
لب هایم شیرین شدند

چرایش مهم نیست
اردیبهشت است
و ما ... من و تو
هنوز در راهیم
تو همسفر خوب تمام روزهای من
هنوز در راه جاده ها و خانه ها
پا به پای صبوری قدم می زنی
و بلندای قامتت را با سایه ی من می سنجی

من در بیست و یکم اردیبهشت همیشه زیبا خواهم بود
سالش مهم نیست
بعد از هزار بگذار هزاران عدد باشد
لبخند تو تقویم تمام بی سالی های زندگی من شده است

@



بعد از یک هفته نگرانی از دیر شدنش همین چند دقیقه ی پیش رسید . جعبه ای زرد رنگ با دست خط پدر و عطر مادرم .... حالا می توانم قرمه سبزی درست کنم ، می توانم باقالی پلو با ماهیچه هم درست کنم ... حتی می توانم تا مدتی به رسم خانه مان هر شب یک کاسه آجیل شور ایرانی هم داشته باشم ....... هر بار می پرسید: مامان اونجا چه می کنی؟ می گفتم : اینجا حتی کشک هم برای سابیدن نیست . برایم کشک سابیده فرستاده از بس که می داند کشک بادمجان دوست دارم .
چند سی دی بازی که تا مدتی شاید مخ ما آسوده باشد از شنیدن " حوصله ام سر رفته " !
از همه مهمتر دعایی است که با سلیقه نوشته و پرس کرده برایم فرستاده تا از حوادث و نفس های شرور در امان باشم .
چقدر این خانه ی بی رنگ و رو امروز بوی خانه خودمان را گرفته و من چقدر باز دلم تنگ شده

قدر ناشناس نبودم ! چرا دور شدم و مدام دورتر هم می شوم؟

@




من را از چه می ترسانند
که برای تو جنگیدن
همان برای زندگی
ایستادگی کردن است

@



ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش ..... بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
حالا چند شهر تا امروز ازمون و خطای بخت من بودند ... می روم تا فردا کدام شهر سفره ی بخت من باشد

@




شاید در ابتدای راه کفش هایت را بپوشی و راهی شوی... دل به دریا بزنی و به تاخت رها شوی یعنی که پرجسارتی و بی ترس از زمین دل به امید آسمان بستی و راه را بوسیده ای. اما به جاده که رسیدی ... پیچ اول را که گذراندی... دست انداز ها را که رد کردی ... سرعت گیر ها را درک خواهی کرد . آن وقت یاد می گیری کجاها آرام باشی ، کجاها تند... با سراشیبی چه کنی و سربالایی ها را چطور بگذرانی... یاد می گیری کجا بایستی چای بنوشی.کجا تشنگی را در خودت خفه کنی.... اصلا کجای راه خودت باشی و کجای مسیر سراب ...............
یاد می گیری چون مجبوری که یاد بگیری.............

چاره ای نبود ........... یاد گرفتم

@



بی من خندیدن چگونه می توانی
وقتی لب هایت را جای گذاشته ای روی گونه های من؟

رفته ای ................

@



گاهی دلم می خواهد به تمام خودم بگویم :
خفه شو
کور شو
کر شو

اما شک نکن

@





بیماری فلج عضلانی سخت است ، دردناک است ، فرساینده است .
حالا فرض کن زن باشی ، مادر باشی ، شاغل باشی، به این بیماری هم مبتلا باشی .
سخت تر است ، دردناک تر است ، فرساینده تر است .

حالا بیا تصور کنیم شغلت دفاع از حقوق انسان ها باشد ، آن هم در کشوری که حق هیچ تعریفی ندارد مگر جز آنچه که حاکمانش می گویند.
آزادی فکاهی است در روزنامه ها یی که بوی تعفن می دهند.
مردانی که از بس خسته اند آزادی را ترانه کرده اند و گاه لا به لای دردهاشان بی صدا زمزمه می کنند.
زنانی که لالایی آزادی را برای فرزندانشان نمی خوانند . تنها گاهی چایش را دم می کنند دور هم می نوشند تا مبادا خون بهای فردای فرزندانشان را در کوچه هایی که هیچ جا نیستند فریاد بزنند.

تصور کنیم در این کشور زن باشی و آزادیخواه باشی و مادر باشی و بیماری مهلک چون فلج هم یقه گیر شهامت هایت شود و در آخر برای شش سال مجازات جرم با مرام بودنت به زندان ببرندت .

تصور کنیم " نرگس محمدی" باشیم .

تصورش هم ساده نیست اما می شود صدایش بود... دستانش بود... نگاهش بود حتی کمی ... حتی اندکی

بگوییم شما آنجا کنار هم سر بلندید و ما بیرون آزادانه شرمنده ایم ... شما به خاطر ما آنجا هستید و ما به یاد شما این سوی نرده ها خاطره ی عهدمان را زمزمه می کنیم .

ما می خواهیم از شما "مرام" یاد بگیریم ..... یادمان می دهید؟

@



حالا هی فال بگیر
ورق رو کن
هی کف ببین
یا قهوه دم کن
مهره مار ببوس
هی زمین و زمان را
به شاخ نبات بدوز

فال زندگی سرنوشتش به دست رمال نیست
کافی است بغضت با ماه باشد
لبخندت به آفتاب روز

دستت به آسمان باشد
دلت گرفته از زمینی داغ و سینه سوز

خدا بر تو لبخند می زند
فردا برای توست
دل نشین تر از دیروز

@



بیا قرار مان را پای حرمت عاشقی هامان قربانی کنیم
که این بی قرار شدن
نذر یک عمر با هم بودنمان خواهد شد
در سالگرد روزی که میان دستان تو
نطفه ی لبخندم بارور شد

@




حال مورچه ای را دارم که زیر پا مانده
نه جان می دهد
نه توان حرکت دارد
دست و پا می زند از درد
در سکوت محض

سکوت مهیب مورچه ها را شنیده ای؟
ضرب آهنگ زندگی است در مسیر باد
زیر برگ
یا کنج دیوار خانه ای که فرق نمی کند
قصر است یا کلبه
دور است یا نزدیک

من صدای قدم های مورچه را شنیده ام
کور شوم دروغ بگویم
با صلابت راه می رفت
مثل ژنرالی که نشانش را گرفته اند اما
رویایش را نتوانستند

من در سکوت دردناک زندگی ام گاه می نویسم

راستی مورچه ها شعر می نویسند؟

@



فاصله ی بین سلام و خداحافظم را گم کرده ام
حالا هیچ قطاری مرا نمی اورد
بلندگوی تمام ایست گاه ها
نام مرا می خوانند تا جای نمانم
روی دست های این دنیا

@



درد دارد رفتن وقتی همه برای زودتر راهی شدنت دست به دعا دارند و تو در نهایت شجاعت آمین گویان فقط ترسیده ای

@



آدم است گاهی دلش ... گاهی روحش ... گاهی شانه هایش کم می آورند .
شانه های من کم آورده اند

@



دلم برای تمام خسته ی خودم در پیاده رو های ولی عصر عجیب تنگ است !


@




سایه ی من گم شده
عروسی است
سیاه پوش
ریز نقش
با مهریه ای که هرگز قرارش به مهر نبود

نه ادعای دوستی با ماه را داشت
نه دل به فریب آفتاب می داد
کنج سینه ی تنهایی خانه داشت

سایه ام
بی هوا می گریزد
در میان خودم ناپدید می شود

رد گل های دستش را در دره ای یافته اند
و شکوفه های گیسوانش را باد تا پشت ابرها برده است

اسم دارد
خانواده دارد
برای یافتنش به روزنامه ها آگهی ندهید
نی نی چشمان من
راز تمام من ِ سایه است

@




تا جایی که خودم به یاد دارم حدود بیست سال هست که دل نویسی می کنم . می گویم دل نویسی چون هرگز ادعای نویسندگی یا شاعری نه داشته و نه دارم
کسانی که با نوشته های من از قبل ترها آشنا بودند من را به عنوان یکی از بلاگرهای "زن نویس" می شناختند.
زن نویسی از نگاه من یعنی نوشتن جملات و حرف هایی که در دل بیشتر زنان حبس شده اند و زنانی امثال من به دلیل شاید داشتن جسارت بیشتر و یا احتمالا قلم در دست گرفتن بیشتر این حرف ها را از مرز سینه بیرون آورده و بر کاغذ یا صفحه ای می گذارند در معرض تماشای دیگران . حس مشترکی که در لحظه ی خواندن یک نوشته میان زنان ایجاد می شود و یا حتی مردان احساس می کنند با ان نوشته از زنان شناخت بیشتری پیدا می کنند می شود همان حس رضایت از "زن نویسی".
اعتراف می کنم سال ها زندگی من در ایران به دلیل نوع زندگی شخصی که داشتم محدود می شد به خانه و خانواده و محل کار.
از آنجا که قوانین و سنت ها در ایران به سمتی می رود که زن هایی که در جامعه می بینیم عمدتا گلایه مند از نوع زندگی و عدم امکانات کافی برای قد کشیدن هستند من هم گارد محکمی در برابر زن بودنم گرفتم انقدر که با شهامت تمام نوشتم
"زن نیستی تا بفهمی نه سنگ مفت بود و نه گنجشک"
این جمله که در یکی از نوشته های قدیمی من به کار رفته و نام وبلاگ فیلتر شده ی من هم بود باعث شد مخاطبین مرد نوشته های من همیشه با احتیاط از کنار جملات تند من بگذرند و سکوت کنند.
پیش از این ها گمان می کردم بی شک حق با من است و زن موجود ظریفی است که همواره تحت ظلم بوده
امروز شرایط زندگیم به گونه ای چرخیده که بیشتر با درد مردم نه فقط زن ها که مرد ها هم آشنا هستم ... مدتی است نرم تر شده ام ... به مردها اجازه می دهم برایم از دردهاشان بگویند یا خودم نگاه منصفانه تری به این قشر دارم .....
متاسفم که بگویم ما مردان زیادی داریم که تحت تسلط و فشارهای روحی و روانی ما زن ها قرار دارند.
زن ها شاید کتک نمی زنند اما هستند زنانی که اخاذی می کنند ... بی حرمتی می کنند... گروکشی می کنند...فریاد های بی دلیل می کشند... سواستفاده می کنند از سکوت مردانه ی مردانی که صبورترند ...
هستند زنانی که با وقاحت تهمت می زنند... بر اساس تهمت هاشان تهدید می کنند

هستند زنانی که از هر سلاحی برای ماندن در روابط استفاده می کنند (روابط شامل ازدواج هم می شود)
و چه بسیارند زنانی که با سلاح اشک و مظلوم نمایی دروغ می گویند و آبرو می برند و چنان آویزان زندگی مردان می شوند که خدا هم گاه از مخلوق خود در عجب می ماند و شاید به هرچه سیب است لعنت می کند.

حالا بعد از این همه مدت من با درخواست بخشش از تمام مردانی که در جمع بندی هایم سرزنششان کردم و با اعتماد کامل به شناخت خودم و شاید تجربیاتم نوشتم ... زن نیستی تا بفهمی ........ هرچند برای خیلی از احساسات و عواطف زنانه واقعا باید زن بود .... می نویسم :

باید انسان بود تا فهمید نه سنگ مفت است و نه گنجشک .....

چرا که برای درک بسیاری از عواطف و دردهای مردانه هم باید مرد بود تا فهمید .


با آرزوی ارامش و احترام برای تمام مردان و زنان

@



تقدیر زندگی من مرگ است
در پی یک تصادف
با چشمان خود شاهدم که وقتش گذشته است
اما هنوز هیچ فرشته ای برای نشستن بر شانه های من حاضر نیست

حتی پس از آنکه سرم به دیوار حراج کوبیده شد
یا تمام آن روزها که با مردمانی سخت برخورد کردم
بارها دلم در بازارهای مکاره از دست خریداران افتاد
غرورم چه بسیار روزها زیر دندان های طلا خرد شد
شب های زیادی صدای عاروق مردانه ی مرگ در سرم پیچید
اما هنوز هیچ فرشته ای برای نشستن بر شانه های من حاضر نیست
حتی فرشته ی مرگ

به صدای من گوش ندهید
من چرندگویان آواز رفتن را زمزمه می کنم
و این یعنی که زندگی هنوز به سختی گلوی مرا می فشارد

@




خیال کنیم خدا برای تمام صبوری های من آیه نازل کرده باشد

باور کن
کتاب چشمان تو
آسمانی ترین دست خط روزگار سکوت من است

بیا این بار شان نزول اشک هایم را تو بگو
اقرا باسم "دستان تو" بر گونه های من

@



__________________________________ گاهی باید خفه خون مرگ گرفت ... درست مثل همین گاه من و هی مدام صدای طبل مرگ را گوش کرد و در خفقان بغض کرد اما اشک هم نریخت مبادا کفتارها خیال کنند ترسیده ای از جنازه ات که هنوز راه می رود و نفس می کشد

@



چشمان دنیا خیره شده
به لب های ما
که دوخته ایم به سکوت

بیا زیر لب
برای گوش های تیزشان از دردهایمان زمزمه کنیم
شاید شرمشان شود از این همه بی دردی هاشان
که طعم شور اشک هامان را کرده اند
مزه ی سر مستی هاشان

@



من از دست زندگی رفته ام
خیالت آسوده
یک دل سیر برایش شعر گفته ام

به گمانم بی حساب خواهیم شد
جای خون بهایم اگر هر دَم یک واژه حلال خاطره اش شود

@



شاید باورش سخت باشد نمی دانم ... شاید عجیب و غریبم اما تمام شب های نوجوانی من با صدای نی و سه تار گذشت. آنقدر آرام بزرگ شدم که آزار ندیدم تا یاد بگیرم پاسخ آزار چگونه است. به لطف فرزند دوم خانواده ای شش نفره بودن چنان بی صدا قد کشیدم که کتاب و شعر مونسم بود و نوای نی همدم تنهایی هایم ... صبورم بسیار صبور
اما
جام صبر هم لبریز می شود ... نمی شود؟

خدایا یا جام صبرم را بزرگتر کن یا صبوریم را بیش تا از تو دور نشوم تا چونان ایشان نشوم

@

گاهی... نه همیشه .... گاهی

تنهایی تمام بودنت را می جود ،اما تو بازنده نیستی ،نمی شوی . تو باید گردنت بالا باشد. باید این پنجره ی وامانده ی دوربینت که باز می شود لبخند بر صورتت باشد. باید قوی باشی. باید مایه ی سرافکندگی پدر نباشی وقتی می گوید که به تو می بالد . باید اسباب خنده ی پسرت باشی تا چشمش شبنمی نشود ، باید مایه ی دلگرمی مادر باشی و سنگ صبور خواهر و پشتیبان برادرت.... باید از دوری نگویی ..از غربت گلایه نکنی ، نبودن ها را بودن بنامی و به تن سختی ها حریر شعر بدوزی، معشوقه ی کابل ها باشی و نویسنده ی وبلاگ ها .
همه ی این ها باید باشی
حتی اگر
نیستی..
تمام شدی...
وجود نداری ...

مهم این است که پدر گفت : تو شیر مرد کوچک اندامی و من گفتم .... نـــــــــــه! من شیر زن کوچک اندامم
و او گفت: آری تو شیرزنی هستی که مردان در برابرت کوچک اندامند
و من باز نبودنم ... بودن شد

من خر شدم .... پس هستم
روزی که دیگر خر نشوم ........ خواهم رفت
بی شک از این زمین خواهم رفت

@



به خدا زندگی همیشه معنایش این نیست که من در بیست سالگی صبر می کنم تو آسوده باش ......... زندگی گاه به همین سادگی معنا می شود که .... منِ سی و هفت ساله با صبر هفده ساله ام تصمیم گرفتیم که برویم تو آسوده تر باش یا نباش ....... دیگر مهم نیست
نه تو
نه دیگران هزار ساله ای که تا ابدالدهر پایشان از گلیمشان درازتر است

@

گفت : می روم
گفت : به جهنم
و رفت از کوره راه های دل بریدن به رسیدن
تا جهنم
آنجا که امن آغوش تو
به تمام سیاهی برزخ نور می پاشید
و خدا شاه راه های بهشت را
به نام عشقی جهنمی نشان گذاری می کرد
تا فردا
من و تو راهمان را در آن سوی درب های دوزخ
گم نکنیم

@




گاهی زندگی همین است که مثلا هی خیال کنیم تمام می شوند این روزهای بد که آفتاب لبخند می زند که خدا برای ما وقت خواهد گذاشت . در تمام این مسیر تا رسیدن به آن موعود خوشبختی از خود رد می شویم ، گمان می کنیم تاوان یک اشتباه هستیم و هرچه بر سرمان می آید سزای بودنمان است. برای از دست رفته هامان می جنگیم تا به دست بیاوریم آنچه را که دیگران هنوز ندارند . مثلا ما تافته ی جدا بافته ایم ، ما هویت مان را از هزاران سال پیش آوردیم . هویت زنی که در صبر پوسیده و اکنون قحبگان بر صورتش می کوبند و سکوت می کند به حکم متفاوت بودنش، نجیب بودنش ، درست مثل اسب . روسپیان به مزایده می گذارندش سر بلند می کند در سکوت می گذرد از کنار آبرویش و حریم بی حرمت شده اش به احترام عشق.
عشقی که هست ولی نیست .
از پشت سر دل کندیم به رو به رو هم هنوز دل خوش نیستیم . از تولد ناخواسته مان گلایه داریم و از مرگ نمی دانم آن چه زمانمان هم هراسانیم .
باید باز متفاوت باشم
گاهی فکر می کنم این همه سال آمدنم را شادباش گفتند ... چه شد؟ کاش یک بار آمدنم رفتنم باشد .
من تفاوت را دوست دارم