بیماری فلج عضلانی سخت است ، دردناک است ، فرساینده است .
حالا فرض کن زن باشی ، مادر باشی ، شاغل باشی، به این بیماری هم مبتلا باشی .
سخت تر است ، دردناک تر است ، فرساینده تر است .
حالا بیا تصور کنیم شغلت دفاع از حقوق انسان ها باشد ، آن هم در کشوری که حق هیچ تعریفی ندارد مگر جز آنچه که حاکمانش می گویند.
آزادی فکاهی است در روزنامه ها یی که بوی تعفن می دهند.
مردانی که از بس خسته اند آزادی را ترانه کرده اند و گاه لا به لای دردهاشان بی صدا زمزمه می کنند.
زنانی که لالایی آزادی را برای فرزندانشان نمی خوانند . تنها گاهی چایش را دم می کنند دور هم می نوشند تا مبادا خون بهای فردای فرزندانشان را در کوچه هایی که هیچ جا نیستند فریاد بزنند.
تصور کنیم در این کشور زن باشی و آزادیخواه باشی و مادر باشی و بیماری مهلک چون فلج هم یقه گیر شهامت هایت شود و در آخر برای شش سال مجازات جرم با مرام بودنت به زندان ببرندت .
تصور کنیم " نرگس محمدی" باشیم .
تصورش هم ساده نیست اما می شود صدایش بود... دستانش بود... نگاهش بود حتی کمی ... حتی اندکی
بگوییم شما آنجا کنار هم سر بلندید و ما بیرون آزادانه شرمنده ایم ... شما به خاطر ما آنجا هستید و ما به یاد شما این سوی نرده ها خاطره ی عهدمان را زمزمه می کنیم .
ما می خواهیم از شما "مرام" یاد بگیریم ..... یادمان می دهید؟