حال مورچه ای را دارم که زیر پا مانده
نه جان می دهد
نه توان حرکت دارد
دست و پا می زند از درد
در سکوت محض
سکوت مهیب مورچه ها را شنیده ای؟
ضرب آهنگ زندگی است در مسیر باد
زیر برگ
یا کنج دیوار خانه ای که فرق نمی کند
قصر است یا کلبه
دور است یا نزدیک
من صدای قدم های مورچه را شنیده ام
کور شوم دروغ بگویم
با صلابت راه می رفت
مثل ژنرالی که نشانش را گرفته اند اما
رویایش را نتوانستند
من در سکوت دردناک زندگی ام گاه می نویسم
راستی مورچه ها شعر می نویسند؟