سایه ی من گم شده
عروسی است
سیاه پوش
ریز نقش
با مهریه ای که هرگز قرارش به مهر نبود
نه ادعای دوستی با ماه را داشت
نه دل به فریب آفتاب می داد
کنج سینه ی تنهایی خانه داشت
سایه ام
بی هوا می گریزد
در میان خودم ناپدید می شود
رد گل های دستش را در دره ای یافته اند
و شکوفه های گیسوانش را باد تا پشت ابرها برده است
اسم دارد
خانواده دارد
برای یافتنش به روزنامه ها آگهی ندهید
نی نی چشمان من
راز تمام من ِ سایه است